خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها
 

زبان مادری ام کردی است

با همه ی زخم های یک کارگر فصلی

ایستاده بر مرز ویرانی

نانم آجر است
 
آبم گل

خانه ام سنگفرش خیابان ها

شناسنامه ام این لباس مندرس از زمستان های طولانی است

زبان مادری ام کردی است

با تحمل باران های نیامده و

مزارع آفت زده و

گله ی کوچک گوسفندان لاغر و رنجور

که زاگرس را نشخوار می کنند

هیچ دشت سبزی

هیچ رودخانه ای

هیچ چشمه ای که دخترکان کوزه به سر

و هیچ جمع شادی

در قاب  پنجره های چوبی ِ این دیوارهای سنگی نیست

که صدای خنده ای

که “این رقص کردی است که زیباست”۱

دستی به کمر و

دستی به دستمال هزار رنگ ِسوار بر بال نسیم

انگاره ی مجلس ختمی ناگهان

خوابیده در پس پشت چشم ها

نه زن لچک به سری

نه دختری

نه چشمه ای

و نه آوازی در پس کوچه باغ های کودکی ام.

زبان مادری ام کردی است

با انگ بی بدیل قاچاق چی ال سی دی

قاچاق چی موبایل

        پارچه

            انسان!

بی آنکه بدانند چشمم را هزار بار بر قاچاق خنده بستم

ابرهای بارورمان را دزدیدند

زاگرسمان را سنگ کردند و نمای خانه هاشان

و درختانمان را هیزم شومینه هاشان

ما ماندیم و دره های عمیق اندوه

که برادرانمان را خوردند

و یعقوب های چشم به راه

ایستاده بر مرز ویرانی!


 ۱- “این رقص کردی است که زیباست”از سعید میرزایی

اگر نبودند!

به دعوت رضا سیرجانی وارد یک بازی شدم که در این بازی باید  تعدادی از کسانی(10نفر) که بیشترین تاثیر را در زندگی من داشته اند نام ببرم. خوب فکر قشنگی است و به نوعی می شود سپاسگذاری از این آدم ها هم باشد.البته من ترجیح می دادم که 10 چیز تاثیر گذار را معرفی کنم.  نکته دیگر اینکه من در این بازی نقش خانواده ها را هم نادیده می گیرم به هر حال پدر ،مادر ، برادر و خواهر آدم بیشترین تاثیر را روی زندگی هر کسی دارند. نکته دوم اینکه این بازی بیشتر به درد کسانی می خورد که یک زندگی ایده آل را توانسته باشند درست کنند؛ شغل خوب،مرتبه علمی خوب،پول خوب و…  از آنجایی که ما در زندگی مان همیشه همه چیز را نصف و نیمه داشته ایم یه جورایی  مانده بودم که بنویسم یا نه؟!اصولاً هم خیلی به بازی های وبلاگی علاقه ندارم. خوب خداوکیلی من خاطر رضا سیرجانی رو خیلی می خوام ولی بازیش یه ذره سخت بود برای همین یه ذره دیر وارد بازی شدم . نکته آخر اینکه در این لیست جای اسم خیلی ها خالی است که البته این نشان دهنده بی تاثیر بودنشان نیست بیشتر سعی کردم کسانی باشند که هنوز از آنها متاثرم مثل فیلمی که بعد از پایانش همچنان در ذهن آدم ادامه پیدا می کند. بسم الله…

۱-پدربزرگ:سه سالگی ، یا چهار سالگی پدربزرگ مادری ام  شاهنامه را در چند شب پی در پی برایم خواند منتها با زبان کردی و از حفظ ؛ مویه کنانش را بر مرگ سهراب هنوز از یاد نبرده ام  و نفرت از شغاد را . پدر بزرگم سواد نداشت منتها داستان های منظوم زیادی را از حفظ در گوشم زمزمه می کرد؛ حس زیبایی شناسی فوق العاده ای داشت. زیباترین نام ها را بر دخترانش گذاشته بود. الان که فکر می کنم به قول معروف یکی از وارثان فرهنگ شفاهی بود و به نوعی او دروازه عالم خیال را به روی من گشود .پسر نداشت و تمام محبتی را که در دل داشت به نوه ای که از نظر ظاهر به او رفته بود می کرد. کودکی ام را با او گذرانده ام و لالایی هایش ، قصه هایش و دریای بی دریغ محبتش!    

2-یک دوست خوب و همراه: هر کسی در زندگی اش  فصل پاییزی ، روزگار بدی ، زمانی که دنیا برایش تمام شده است و از هر طرف حزنی ، دردی و مرگی احاطه اش می کند داشته است . زمانی که کارش از لبه تاریکی گذشته است و سیاهچال های روزگار را پیش رو دارد . پاییز 79 فصل بد من بود ؛ سال بد ، سال باد ، سال اشک مادر ، سال مرگ پدر ، سال قهر برادر ! سال تنهایی و بیهودگی و سال هرز  و پوچی . باور نمی کردم که کسی اینگونه نجات بخش وارد زندگی ام بشودو همه درد های دنیا را برایم شیرین کند،بی قرارم کند ،خنده را به من برگرداند و تنهایی ام را نابود کند.9 سال می گذرد اما انگار بهار این خانه تا ابد ماندگار است با همان طراوت فروردین و اردیبهشت! نو ! فصل نو! ماه نو! حیات نو! خیال نو!

3-زنده یاد سرکار خانم فرازی: اینکه  چه اتفاقی افتاد که پای کودکی من به  کانون پرورش فکری باز شد و باز چه اتفاقی افتاد که ما با مرکز آفرینش های ادبی کانون  برای داستان نویسی مکاتبه کردیم را به خاطر ندارم اما دوم سوم راهنمایی که بودم شور نوشتن  داشتم و به صورت مکاتبه ای شاگرد خانم فرازی بودم مربی نازنینی  که الفبای نوشتن را ذره ذره به من آموخت  و به تجربه یادم داد که جدای از کتابهای دم دستی که نوجوانان آن روزها می خواندند  مثل کفش های غمگین عشق و امشب اشکی می ریزد و..کتابهای بهتری هم هست نویسندگان بهتری هم هست و هم او بود که جمالزاده را به من معرفی کرد ،صادق هدایت را ، و… که با خواندن آثارشان به نوشتن خودمان کمک کنیم. من در دو دوره برگزاری شبهای شعر و قصه آیش در خدمت خانم فرازی بودم  و مهربانی های یک مادر ، صمیمیت یک مربی و تمام دوست داشتنی های دنیا را در او دیدم . هنوز که هنوز است سال 69 یا 70 را به خاطر دارم و بیرون فرودگاه کرمانشاه را که داشت همراه با شوهر رعنایش سوار ماشین می شد و دست خداحافظی تکان می داد کرد و رفت تا همیشه…. با خنده ای که پهنای صورتش را گرفته بود و بعدها شنیدم از وقتی که متوجه سرطانش شده بود سه روز بیشتر تحمل نکرد و رفت رفت تا همیشه…

4-مهرداد قبادی: مهرداد چند سالی از من بزرگتر بود و او مرا به دنیای شعر نو ، شعر مدرن برد و این اتفاق در زمانی بود که من کوچ ناخوداگاهی از داستان نویسی به شعر داشتم مهربانانه خط خطی هایم را با اشتیاق می خواند ، غلط گیری می کرد و هرچه می دانست برایم می گفت اما شعر جاذبه اصلی او نبود ، سینما و عشقی که به سینما داشت را به من منتقل کرد و هم او بود که یاد داد جدای از بروس لی ، جمشید آریا و سعید راد   قیصری هست ، کوبریکی هست ، اسپیلبرگی هست، سنما پارادیزوی هست  و مجله فیلمی هست… یادمه تمام مجله های فیلمش را از شماره 1 به من امانت داده بود و بهترین هدیه عمرم را هم او به من داد  کتاب «تاریخ سینمای ایران» نوشته مسعود مهرابی با جلد زرین کوبی که اسم من روش حک شده بود. مهرداد مرا به سرزمین همه چیزهای جدی برد شعر جدی ، رمان جدی ، داستان کوتاه جدی…یادش بخیر همسایه های احمد محمود را که با هم می خواندیم  و فصل اذان گفتنش را چقدر خندیدم .برای اولین بار با مهرداد به سینمای جوان رفتم و فهمیدم که جایی هست که به همسن و سالان من سینما بیاموزند…پار سال که رفته بودم کرمانشاه  پلیس راه بیستون منتظر اتوبوس بودیم که برگردیم تهران ، یک پراید کنار خیابان وایساده بود  و  و سرنشنانش همینجوری به ما خیره شوده بودند که متوجه شدم مهرداد است با خانمش وسه فرزندش و ده سالی از آخرین دیدار ما گذشته بود…

5- دوچشم سبز: نه نامی نه نشانی  شاید هم فقط یک رویا بود. چه می شود از عشق نوجوانی نوشت؟! از عشق یک بچه به کسی  که ناشناخته بود. شاید از اولین شعرهای من باشد : دو چشمت شد الفبای نگاهم….دوچشمی  که باعث شد درک کنم زبان دوست داشتن  غزل است  شعر است و عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت…

6-مرتضی قاسمی: مرتضی فقط مرتضی قاسمی است با آن عینک کائوچویی  و تمام دانشکده ادبیات دانشگاه علامه . کسی که کلاغ وجود مرا کشت و به من گفت پرنده خوبی باش . سفید باش. پناهگاه تنهایی های جوانی من . هنوز منتظرم با لباس سربازی اش بیاید و برویم سفره خانه پل همت خیابان ولی عصر  و از آن روزها حرف بزنیم، از کشف آن روزها از وبلاگ از جا سیگاری های روبرو … از فرهنگستان زبان  فارسی ، از روزهای دانشکده و غم ها و رنج هایمان، و…

7-اکبر یاغی تبار: من میل ندارم که وطن داشته باشم/ یا خانه درآغوش چمن داشته باشم/آن پنجره هم عشق مرا تجربه می کرد /عاشق تر از آنم که دهن داشته باشم. اولین شعری بود که از اکبر شنیدم . اولین باری که دیدمش توی دسشویی دانشکده بود و قبل از یک شب شعر؛ یک نفر روبروی آینه وایساده بود و به سر و وضعش می رسید و می خواند : ای مه من / ای بت چین/ ای صنم / لاله رخ و زهره جبین … بعد توی همان شب شعر  آن غزلش را خواند و یواش یواش با هم قاتی شدیم . من و یاغی و مرتضی و البته بودند کسان دیگری حمید ضیایی که بزرگ ما بود ، سید کاپشن ،کاوه،رضا موسوی ، ایوب ، نوید ، بامداد و … و شعر را به معنای واقعی کلمه کار کردیم. من برایم جای تعجب بود چطور اکبر پنج شنبه جمعه که می رفت شمال، شنبه با یک دفتر جدید بر می گشت یک دفتر غزل جدید!جل الخاق؟!. به قول یکی از اساتید همون دانشکده اگر اتفاقی برای یاغی نیفتد ما با بزرگترین شاعر معاصر رفیق بودیم  . یادش بخیر خانه بابلسرشان.آقا رضا (خدا رحمتش کند) حبیب و فاطمه که ماه ترین  مادر دنیاست و عاشقانه اکبر را دوست دارد…همیشه با خودم فکر می کنم که اگر محسن نامجو و یاغی با هم مچ می شدند دنیا را می گرفتند، خدا رو چه دیدی شاید….

8- علی اصغر مصلح : راستش من رشته فلسفه را همینجوری انتخاب نکرده بودم ، در یلدا بازی نوشتم که چیزهایی مرا به فلسفه کشاند و خوب هر پاسخی مرا قانع نمی کرد . دکتر مصلح  گل سرسبد دانشکده و گروه فلسفه بود و او بود که مرا قانع کرد به ادامه حیات! بدون اینکه رازش را بدانم. آشناییم  و ارتباطم با او را در یلدا بازی نوشته ام و تکرارش نمی کنم  . اما آرامش این بزرگوار و جاذبه ای که داشت همچنان با من است و از معدود کسانی است که او را به معنای واقعی کلمه برگردنم حق استادی دارد. اگر چه یکبار به توصیه اش بر خلاف میلم گوش نکردم؛برای فوق لیسانس وقتی شنید که رشته ام را می خواهم عوض کنم خیلی اصرار کرد که فلسفه را ادامه بدهم اما این دنیا بود که مرا به سمت خود می کشید و ارتباط رشته جدید با درآمد بیشتر برایم مهم بود اگر چه بعد ها فهمیدم که اشتباه کرده ام. لذت تلمذ در کلاس  دکتر مصلح  هنوز با من است و مهر پدری اش را فراموش نمی کنم…حالا که صحبت دانشکده شد حیف است که یاد نکنم از دکتر دادبه  و دکتر یثربی و…

9- هنوز وارد زندگی ام نشده است.

10-هنوز وارد زندگی ام نشده است و جایشان را خالی می گذارم برای زمانی که آمدند.

کسانی را که من دعوت می کنم: دکتر محدرضا ترکی ، مرتضی قاسمی ، اکبر یاغی تبار  ، پوریا سوری  و پریا کشفی .البته تاکید می کنم که هیچکدام از عزیزان اجباری به نوشتن ندارند و من هم انتظاری ندارم .کاملاً آزادانه تصمیم بگیرند بنویسند یا ننویسند.

این هم لینک کسانی که تا به حال بازی کرده اند: رضا سیرجانی ، زهرا باقری شاد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:3  توسط فرهاد صفریان ©   |  49 روح تکانی

در را نبند و پنجره‌های مرا بگیر
حال مرا نگیر و هوای مرا بگیر

هر روز از این شکنجه سرم تیر می‌کشد:
کمتر بیا در آینه جای مرا بگیر

حالا که با تو هستم و دور از تو: بی گمان‌
وقتش رسیده است عزای مرا بگیر

تقدیم می‌شود به تو و خلوت شبت‌؛
هرچند ناخوش است‌; صدای مرا بگیر

بگذار به «عروسی خون‌»دعوتت کنم‌
دستی جلو بیار و حنای مرا بگیر

افتاده عکس ماه به فنجان خالی‌ام‌
یک فال قهوه دورنمای مرا بگیر

وقت پریدن است اگر عازمی بیا
دست مرا رها کن و پای مرا بگیر

انداختی از سکه بازار پری ها را
بشمار وفتی می پرانی مشتری ها را

دامن طلای پرتلاطم! این همه دل را
در سادگی هم می بری، وا کن زری ها را

یک طاقه ابر از آسمان بردار و با سروی
سوزن کن و نخ کن تمام روسری ها را

رختی بپوش از ابر و رویا و کتابی کن
آیین شوخی ها و رسم دلبری ها را

مقصودشو دیوان به دیوان انوری ها را
ازگور بر خیران؛ به صف کن عنصری ها را

بی سکه هم سازند و هم راهند و هم سفره
معشوق بازی و شکارو می خوری ها را

می، می بیاور هی بیاور کی سرم داغی
ساقی! عطش دارم رها کن مشتری ها را

امشب در این می خانهء بی خواب، چشمی کو
تا مثل من رنگین ببیند گچ بری ها را؟

داغم چراغم، خامشی دور از شب انگور
حالا که دارم بر سرافسر سروری ها را

مستم! بده پیمانه ها را پر ترک دستم
لولم ،ملولم، لب به لب کن آخری ها را

خوابم، خرابم ،هر دو چشمم خفته در بستر
تیمار کن یارا! خمارا! بستری ها را

لب هام نمناک است و عطر بوسه ام سرخ است
ساقی! بیا این ور ،رها کن آن وری ها را

مهدی فرجی

 

چند وقتی می شود که از مهدی فرجی خبری ندارم اگر چه از این طرف و آنطرف شهد و شیرینی غزلش به ما هم می رسد. مجموعه “زیر چتر تو باران می آید” اگر چه آخرین کتاب این شاعر خوب نیست و مجموعه “شب بی شعر” را هم روانه بازار کرده است اما یکی از کتاب های سنگین و رنگین شاعر است و غزلهای بسیار تاثیر گذاری را در خود جای داده است.با آرزوی روزهای بهتر  و غزلهای بهتر برای  این دوست عزیز !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:0  توسط فرهاد صفریان ©   |  20 روح تکانی


بعد یک سال بهار آمده، می بینی که
باز تکرار به بار آمده، می بینی که

 

سبزی سجدهء ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که

 

آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده ، می بینی که

 

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که

 

غنچه ای مژدهء پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که


بی لشکریم، حوصلهء شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصلهء شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم، حوصلهء شرح قصه نیست !

فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصلهء شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو
بازیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست

همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم، حوصلهء شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست
پی می بریم؟ حوصلهء شرح قصه نیست


فاضل نظری
 

فاضل نظری را با مجموعه خوب «گریه های امپراطور» می شناسیم؛ او به حق یکی از غزل سرایان خوب معاصراست.اگر چه در « اقلیت» انتظاری که برای مخاطب از قبل ایجاد شده بود تکرار نشد اما همین کتاب هم چند غزل خوب دارد که همچنان بشود امیدوارانه کار شاعر را دنبال کرد.«آن ها» مجموعه سوم این شاعر غزلسراست و کتابی است که دربردارنده ویژگی های کتاب اول و دوم شاعر است. عمده ترین ویژگی های  این کتاب استفاده از ردیف های بلند ، استفاده از تمثیل ها و ضرب المثل ها ، قافیه های نو و غافلگیر کننده ، مضامین نو و البته در پاره ای از اوقات  تا حدی هم تکراری و تعداد بیت های کم در غزلهاست و البته ویژگی مهمتر این غزلها نفوذ و حفظ  پاره ای از ابیات در ذهن مخاطب عام و خاص است.به عبارت روشن تر این غزل ها مخاطب دارند و این برای یک شاعر مساله مهمی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 9:45  توسط فرهاد صفریان ©   |  27 روح تکانی

یك شعر، یك بهانه ی بهتر به جای چای
یك استكان خیال مصور به جای چای

آرامش صدای تو وقتی كه می برد
ما را به خلسه های مكرر به جای چای

دیگر چه جای واهمه! در این سكوت محض
فنجانی از ترانه بیاور به جای چای

در ذهن استكان تهی از كمانچه ام
حتماً بریز یك نت دیگر به جای چای

لب تر نكن به تلخی این قهوه خانه ها
بانوی تا همیشه مكدر – به جای چای

برگشته از ملال همین روزمره گی
بگذار روی شانه ی من سر به جای چای

پلكی بزن برای من ِتشنه تر بریز
یك جفت چشم قهوه ای ِتر به جای چای

با من بنوش ای غم جامانده در دلم!
یك شعر _ یك خیال مصور _ به جای چای.

 سید حبیب نظاری

در نمایشگاه امسال چند مجموعه شعر از دوستان شاعر گرفتم که تازگی ها خواندنشان را شروع کرده ام و در این خوانش ها به رسم قدیم  غزلهایی را که دوست دارم  اینجا می گذارم.اولین پست هم به نام رفیق نادیده ام سید بزرگوار ،حبیب نظاری که او را همه با دوبیتی های نابش می شناسند رقم خورد. این غزل را از کتاب “رنگ های پشت در..”که توسط مرکز آفرینش های ادبی انتشارات سوره مهر چاپ شده است، انتخاب کرده ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:56  توسط فرهاد صفریان ©   |  34 روح تکانی

اگر

اگر… سلام اگر شعري گفتم اگر حرفي براي گفتن داشتم اگر… حتماً به روز مي كنم. + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 18:10 توسط فرهاد صفریان © | 20 روح تکانی

الف) اهداف جشنواره:
1. ایجاد انگیزه در وبلاگ‌نویسان
1. شناسایی وبلاگ‌ها و سایت‌های موسیقی
2. جلب توجه اهالی موسیقی به فعالیت‌های به فعالیت‌های اینترنتی در این حوزه
3. معرفی استعدادها و نویسندگان برتر موسیقی در فضای مجازی
4. نقد و ارزیابی وبلاگ‌ها و سایت‌های موسیقی
5. ارتقای سطح کیفی وبلاگ‌ها و سایت‌های موسیقی
6. گسترش حوزه‌ی مخاطب در خصوص وبلاگ‌ها و سایت‌های موسیقی

ب) تعاریف کلی
1. جشنواره صرفا در حوزه‌ی سایت‌ها و وبلاگ‌های حوزه‌ی موسیقی که به زبان فارسی مطلب منتشر می‌کنند برگزار می‌شود.
2. رقابت در رشته‌های 1- گفتگو 2- گزارش 3- مقاله 4- یادداشت 5- نقد 6- سایت برگزیده 7- وبلاگ برگزیده 8- عکس برگزار می‌شود.

ج) شرایط شرکت در جشنواره:
1. تنها آثاری از سایت‌ها و وبلاگ‌ها می‌توانند در جشنواره شرکت کنند که تاریخ انتشار آن‌ها از ابندای سال 87 تا تیر ماه سال 88 باشد.
2. آثار باید در قالب Word یا PDF الزاما به همراه آدرس اینترنتی صفحه‌ای که در آن منتشر شده‌اند، فرستاده شود.
3. هر فرد باید 2 تا 3 اثر را در جشنواره شرکت دهد. (این بند شامل آثاری که بیش از یک مولف دارند نیز می‌شود.)
تبصره: چنانچه فردی بیش از سه اثر به جشنواره ارسال کند، از میان آثار ارسالی تنها سه اثر به صورت تصادفی انتخاب و در مسابقه شرکت داده خواهد شد.
4. هر فرد تنها می‌تواند در دو رشته شرکت کند.
5. حداقل وضوح عکس باید Dpi 300 باشد.

د) شیوه‌ی ارسال آثار به جشنواره:
1. فایل آثار به همراه لینک صفحه‌ای اینترنتی اثر در قالب‌های یاد شده «ج» حداکثر تا تاریخ 31/4/88 به آدرس پست الکترونیکی (ایمیل) جشنواره ارسال گردد.
2. فایل آثار ارالی باید حاوی مشخصات دقیق صاحب اثر (1- نام و نام خانوادگی 2- نام پدر 3- شماره شناسنامه 4- آدرس سکونت 5-تلفن 6- ایمیل متعلق به صاحب اثر) جشنواره ارسال گردد.

تذکر: در صورتی که مشخصات مذکور در بند «د» جعلی یا ناقص باشد، آثار از رقابت‌ها حذف می‌شوند.

اخبار بيشتر را از اينجا بگيريد.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 4:23 توسط فرهاد صفریان ©

Eurovision

تقريباً هفته پيش جشنواره موسيقي Eurovision در مسكو با معرفي برندگان به كار خود پايان داد.توجه دست اندركاران اين جشنواره بيشتر به موسيقي مردمي است و آهنگ هاي روز كه مي توانند خيل عظيمي از مخاطبان را به سمت خود بكشانند.جمعاً ۴۲ اثر براي مرحله پاياني جشنواره پذيرفته شده بودند كه يكي از آثار جشنواره هم كار مشترك آرش و آیسل به نمايندگي از كشور آذربايجان بود كه نهايتاً سوم شد و اين مقام هم شايد به خاطر محبوبيت آرش در روسيه و ديگر كشورهاي اقماري جماهير سابق شوروي است وگرنه انصافاً كارهاي بهتري هم بود كه بايد بالاتر از اين كار قرار مي گرفتند. داوري هم تركيبي از آرا مردمي و ۵۰ نفر موسيقيدان از سراسر اروپا بود كه در نوع خود جالب به نظر مي رسد.از بين چهل و چند گروه نهايي ۲۵ گره به مرحله فينال رسيدند كه در نهايت خواننده 23 ساله و نوازينده ويولون٫ Alexander Rybak با آهنگ “افسانه پري” اول شد و ميزباني جشنواره را هم براي نروژ به ارمغان برد. جداي از اجراي فوق العاده اين خواننده جوان كه با تكنوازي ويلن او همراه بود، مضمون ساده و دلنشين ترانه هم در موفقيت او تاثير زيادي داشت به طوري كه قبل از اعلام نتايج هم بسياري بر اين باور بودند كه او اول مي شود.در ذيل به ترتيب اسامي ده گروه اول آمده است و شما مي توانيد آهنگ اول را هم دانلود كنيد. بقيه آهنگ ها را هم يا يك سرچ ساده در گوگل مي توانيد پيدا كنيد.

Norway: Alexander Rybak — Fairytale
Iceland: Yohanna — Is It True
Azerbaijan: AySel & Arash — Always
Turkey
United Kingdom
Estonia
Greece
Portugal
France
Bosnia and Herzegovina

ماییم و موج سودا!

من از دیار کویرم ، بهار یعنی چه ؟!

شکوفه چیست و یا لاله زار یعنی چه؟!

همیشه پرسش من از خودم همین بوده ست

که روی شیشه عینک ، بخار یعنی چه؟!!

اول اینکه:”یک شاعرک قدیمی کوچک تصمیم گرفته تا با هدف ایجاد روحیه شادی در نویسندگان و شاعران وبلاگ نویس، جمع شدن دوباره دورهم و رسیدن به اهداف شخصی و خانوادگی یا هر چه شما تصور می کنید…”

این مسابقه رضا سیرجانی رو خیلی جدی بگیرید شاید در این زمینه هم جماعت شاعر بتونن کاری بکنند ماندگار؛ خداوکیلی ایده دلچسبی است جوایزش هم معرکه است.متن فراخوان هم همان طنز دلچسب و وحشتناک مخصوص رضا را با خود دارد و اینکه اگر اهل مسابقه هم نیستید خواندن این پست اکیداً توصیه می شود.

ماشب نخواستیم شبستان نخواستیم

نه شیخ نه چراغ نه انسان نخواستیم

“زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیرخدا و رستم دستان”نخواستیم

دوم اینکه: “گلخزان سرنوشت دراز وعجیبی دارد شبی سردار یونانی شوهر اجباریش شد و من گریستم.روزی عربی پابرهنه در بازارش فروخت و من گریستم . نیمروزی سمضربه های اسب مغول ترساندش و من….سالیانی پیش بزرگ علوی راوی چشمهایش شدو سرانجام گلخزان مغموم صادق خان را خودکشی کرد.و حال من آنیمای خود را در وی میگریم…….”

اکبر یاغی تبار هم مدتی است که رسماً به جمع وبلاگ نویس ها پیوسته. این هم (گلخزان من) لینکش.

بعد مرگم جنازه ی من را در (( پیاده نرو )) بیندازید

ساعتی در شراب غسل دهید بعد در آبجو بیندازید

مرگ من یک سوال پیچیده ست؛ آخرش سر به مهر می میرم

‍پس به جای کفن جنازه ی من را توی پالتو بیندازید

تا نگویند مرد ناکامی مرد درحسرت همآغوشی

زیر و رویم به جای خاک و لحد چادر و مانتو بیندازید

سوم اینکه : “من : … من هنوز فکر می کنم رعد و برق صدای سرفه های خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد ؛ مثل من که این روزها زیاد عطسه می زنم ! دکتر می گفت به مرکبات آلرژی داری ؛ من اما ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم که دهان تو همیشه بوی پرتقال می دهد؛ گیسوانت چراگاه شکوفه های بهار نارنج است ؛ پاییز که می رسد عطر لیمو از یقه ی پالتو پوستت بیرون می زند ! دکترها حرفهای احمقانه زیاد می زنند ! برعکس مسیح که ملکوت خدا را دوست داشتن همسایه می دانست ؛ من اما چشمهای تو را باغ عدن که به ناپرهیزی نیاکانم از آن رانده شده ام و حالا اهل سرزمینی هستم که بانوی اثیری آن” میم گرجی ” است ؛ پرچم آن دستمالی از ابریشم و اگر هلپرکه و برناو را از آن بگیری چیزی از ملتش باقی نمی ماند ! …من هنوز فکر می کنم که اگر پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت جنگی در جهان رخ نمی داد ! من هنوز نفهمیده ام چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید راحت تر باور می کنم مثل همین که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست یا همین که تو دوستم داری …”

این نوشته اصغر عظیمی مهر در شناسنامه وبلاگش “همیشه حق با دیوانه هاست” است .خوب با این تفاسیر باید بنویسم که شعرهای این شاعر همشهری ما خواندن دارد.

باید آغاز کار یاد بگیرند

خوب به دستانشان مداد بگیرند

خیره به این تخته می شوند ، قرار است

هر چه معلم نوشت، یاد بگیرند

اول مهر است، می روند که شاید

عالمی از رنگهای شاد بگیرند

با پدرانی که سخت در پی آنند

اندکی اندازه را گشاد بگیرند

و آخر اینکه: “نمی دانم چه حکمتی داشت که قرار شده بود ما را زودتر از سن قانونی به مدرسه بفرستند؟!با یک سال و چند ماه سن کمتر از همکلاسی هایم در راهی گام نهادم که هنوز معلوم نیست عاقبت آن به کجا ختم می شود.
خانه ی ما این طرف خیابان سعدی بود و مدرسه آن طرف. عبور از خیابان یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود . به یاد دارم روزی برای رفع حاجت دیر از مدرسه بیرون آمدم. بچه ها و کسی که پرچم می گرفت تا ما از خیابان عبور کنیم رفته بودند و من مانده بودم با هجوم ماشین ها. حسی داشتم که بی شباهت به احساس پدربزرگم – حضرت آدم – در اولین روز آمدن به زمین نبود. آدم است دیگر! به حسی نوستالوژیک می رسد و می زند زیر گریه. بگذریم یکی از بستگان را خدا فرستاد و ما را از آن تنهایی نجات داد.
در آن روزگار معلمین احترام ویژه ای داشتند و این احترام گاهی از فرط شدت به ترس هم شبیه می شد.
کلاس سوم که بودم مدرسه به این طرف خیابان منتقل شد.
قرار گذاشته بودند که هر روز والدین امتحانی در منزل بگیرند و با قید ساعت برگزاری امتحان ، مراتب را طی نامه ای به مدرسه اطلاع دهند . آن روزها ، روزگاری بود که بستگان شور مهمانی رفتن را درآورده بودند.حال مادری را تصور کنید که بچه ی کوچک هم داشته باشد پس ساده است که یک بار امتحان هر روزه فراموش شود. سر صف گزارش اهل منزل را چک می کردند و آنجا بود که برای نخستین بار به فکر جعل اسناد “البته از نوع غیر دولتی” ” شاید هم به خاطر فامیلی ام (دولتی)” افتادم…”

این پست( معلم ) بابک دولتی مرا بدجور به روزگار مدرسه برد و آنقدر لطیف و دوست داشتنی است که حیفم آمد از آن بگذرم.

باقی بقایتان.

—————–

خوب رکسانا صابری هم آزاد شد. بنده خدا تا دیروز ۸ سال باید زندان می بود اما امروز آزاد شد و می تواند به هر جای عالم که دوست دارد برود. معجزه قوه قضاییه را کیف کنید.سیستم مریض ! سیستم ببخشید کثیف قضایی مملکت گل و بلبل است دیگر.
اگر مجرم است آزاد چرا و اگر غیر مجرم است هشت سال زندان چرا؟! اگر سیاسی است عدالت را با سیاست چکار؟! یکنفر به اینها بگوید این شعارهای بدردنخورشان را جمع کنند ببرند حمامی جایی که فقط خودشان بشنوند …
اینجاست که بعضیها جفت هفت میارن! در حالی که خداوکیلی ارزش معجزه کردن، این نیست….

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:58 توسط فرهاد صفریان © | 39 روح تکانی

سرو روان

«سرو روان» قربانی هم در آغاز بهار آمد. آلبوم یکدستی با آهنگسازی و تنظیم علی قمصری است که با سازهای ایرانی اجرا شده و به اصطلاح کوارتت زهی ایرانی است. هر چقدر از کار آقای قمصری در تنظیم و آهنگسازی بگویم کم گفته ام و از قربانی هم چه از تکنیک و چه از احساسی که در صدایش جاریست . نتیجه این همکاری بسیار خوب درآمده است و ما با یک کار یکدست ، هماهنگ و بی نقص روبرو هستیم؛بخصوص در تصنیف آتش و سرو روان و حتماً مورد توجه اهالی حرفه ای موسیقی سنتی هم قرار خواهد گرفت و ریز کارها و هنرمندیهای این گروه را برای ما شرح خواهند داد.
قربانی در دو سه آلبوم آخرش ثابت کرده بود که فرزند زمان خویش است و مردم و متن اجتماع برای او اهمیت ویژه ای دارد و صرفاً هنر آواز و موسیقی ایرانی برای او حائز اهمیت نیست. این رویکرد را ما در انتخاب شعرها می دیدیم البته نقش آهنگسازان خوش سلیقه و آگاه او را هم نمی شود نادیده گرفت. تنها نکته و ایرادی که می شود به آلبوم آخر او گرفت غفلت از شعر معاصر است اگر چه غزلی از سایه هم در آلبوم هست.به نظر حقیر اگر آقای قمصری و قربانی در انتخاب شعرها دقت بیشتری می کردند، نتیجه کار فوق العاده تر از این می شد که هست. به هر حال دوست داران موسیقی سنتی لذت شنیدن این آلبوم را از دست ندهند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:14 توسط فرهاد صفریان © | 40 روح تکانی

نوشته‌های قدیمی‌تر »