Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها
 

 

 

ببين! براي تو اي ميوهء گس نارس
چقدر دل نگرانم؛ چقدر دلواپس

از اين روزهاي پروازكش دلم خون است
خوشا به حال شما جوجه هاي توي قفس

براي من كه زمان و زمينه معكوس است
بهار عين خزان است و آسمان محبس

مني كه پيرم از اين باغ،خسته و سيرم
چه ميكشند سپيدارهاي تازه نفس

دوباره حال خودم از خودم بهم خورده است
چقدر فكر مزخرف؟!چقدر فعل عبث؟!

فرشته هاي شما هيچ نمي فهمند
فقط فرشته خوب خودم! همين و بس

اكبر ياغي تبار

* دیدار اکبر یاغی تبار بعد از سالها غنیمتی بود،آن هم در كنار مرتضي عزيز،توي يك سفره خونه…

امروز پيش‌كنگره دومين كنگره شعر زنان تهران در سراي اهل قلم بود و ديدار دوستان و بزرگواران ديده و ناديده‌اي كه مشتاق ديدارشان بوديم. سواي ديد و بازديد ها كليت برنامه و پر محتوا بودن آن باعث شد كه فكرم راه برود و به اين نتيجه برسد كه واقعاً در حيطه شعر زنان و بررسي اين جريان چقدر كم كار شده است. درست است گاهي از زن و شعر زنان چيزي نوشته شده و خوانده شده است آن هم به مدد فروغ و سيمين و … نقد آثارآنها، اما چند نكته:
اول اينكه در هيچ دوره از ادبيات مثل بعد از انقلاب زنان به شعر و شاعري رو نياورده‌اند و ما هيچ‌وقت اينقدر شاعر زن قدر و خوب نداشته‌ايم اما شعر زنان به عنوان يك جريان،يك گونه ادبي، يك فرايند فرهنگي و ادبي نقد نشده است واگر اغراق نكنم نگاه جدي به اين مقوله صورت نگرفته است. حتي ما كنگره هاي شعر زنان نداشته ايم ، كنگره يا جشنواره‌هايي كه موضوع آن زن بوده و شركت‌كنندگان آن نيز زن باشند.
دوم اينكه بحث من حركت هاي ناسالم فمينيستي كه هميشه هم با سياست آلوده بوده اند نيست و نگاه ابزاري گردانندگان چنين جرياناتي به زن. بحث من بررسي شعر زنان است با تمام دنياي ذهني زنان شاعر كه آينه تمام‌نماي خواسته‌هاي آنان، فرديتشان ، نقش اجتماعي‌ آنها و بودنشان در دوره معاصر است و كم نيستند آثاري كه واجد اين ويژگي هستند و البته توجه به اين نكته هم ضروري است كه زنان سهم عمده‌اي در تربيت شاعران جوان معاصر چه در كانون‌هاي ادبي يا انجمن‌ها و مراكزي مثل كانون پرورش فكري و… داشته اند.
و اين گفته‌ي اغلب شاعران زن درست است كه ” آقايان هيچ وقت نگاه جدي به شعر زنان نداشته‌اند ” چرا كه جامعه ما اساساً نگاه جدي به نقش زن ندارد.
خانم زهرا عبدي در اين نشست به نكاتي در مورد زن و ادبيات اشاره كرد كه به نظر من نگاه واقع‌بينانه‌اي به اين جريان بود و وجود يك زن منتقد و مطلع را بايد به فال نيك گرفت. نكته مهم سخنان ايشان پيشنهاد نگاه فراجنسيتي زن در ادبيات بود كه از يك منظر مي‌تواند درست باشد اما با درنظر گرفتن يك‌سري ملاحظات! به نظر حقير اولين ويژگي شعر زنان بايد زنانگي در شعر باشد چرا كه همان آينه‌اي كه شعر زنان را مي‌نماياند بايد تصوير درست و مشخصي را نيز از فرديت، نقش اجتماعي و واقعيت زيستي زنان  نمايش دهد؛ كه شعر، شناسنامه‌ي نه تنها خود شاعر بلكه جامعه، زمان و مكاني است كه شاعر در آن زندگي مي‌كند. مقيد كردن شاعران زن به نگاه فراجنسيتي مي‌تواند شاعران و نويسندگان زن را به بيراهه سوق دهد اگرچه يك شاعر و يا نويسنده بعد از طي بلوغ فكري و رسيدن به يك جايگاه خوب مي‌تواند نگاه فراجنسيتي، فرازماني، فرامكاني و… داشته باشد اما ناديده انگاشتن نگاه زنانه، تأثير و ماندگاري اثر را از بين خواهد برد.
و ديگر اينكه از صحبت‌هاي شيرين خانم سيمين‌دخت وحيدي و شعرهاي شاعراني مثل خانم ناهيد يوسفي ، هوروش نوابي، غزل تاجبخش، آرزو خمسه، مريم اسلامي و…  و ديدار نازنيناني مثل استاد دكتر تركي، استاد شفيعي، مژگان عباسلو ، آقاي احمدي، تبسم‌بانو، نيلوفر نصرتي و… هم نمي‌شود گذشت و خوشحالم از اينكه اين كنگره را به دست كساني سپرده‌اند كه عاشقانه براي آن زحمت مي‌كشند. براي خانم سودابه اميني به عنوان دبير كنگره و سيدضيا الدين شفيعي و ديگر دست‌اندركاران آرزوي موفقيت مي‌كنم و  به دوستان خانم شاعر پيشنهاد مي‌كنم كه حضور خود را در اين كنگره پررنگ‌تر كنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:21  توسط فرهاد صفریان ©   |  28 روح تكانی

 

دریا ، – صبور و سنگین –
می خواند و می نوشت :
« … من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »

فریدون مشیری

آهنگ آتش درون را از حامد نیک‌پی از  اینجا بگیرید. قطعه فوق العاده ای است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:53  توسط فرهاد صفریان ©   |  16 روح تكانی

استاد مهدي آذريزدي هميشه براي من قابل احترام بوده چرا كه خواندن را از او آموختم ،عشق به كتاب و دانايي ، مولوي ،سعدي و…و هميشه در كنج قفسه هاي كتاب ذهنم بر مسند نشسته است.چند روز پيش راضيه ايماني خوشخو گزارشي را از ديدار او نوشته بود كه براي من بسيار دل انگيز بود و از او اجازه گرفتم كه با يك دستكاري بسيار كوچك مطلب را در وبلاگ خودم بگذارم.

استاد مهدي آذر يزديآفتاب گل انداخته بود و آتش دلش را به گونه‌های ما می‌بخشيد، جاده تهران- كرج در آن غروب سرد زمستانی برای ما سرنوشت خاطره‌انگيزی را رقم می‌زد. بعد از گذشت ساعتی به كوچه‌ای خلوت و آرام كه با اندكی برف پوشيده شده بود، رسيديم. ملغمه‌ای از اميد و نااميدی برای ديدنت در دلمان افتاده بود كه در به رويمان گشوده شد و چشمان روشنی با لبخندی مهربان از ما استقبال كرد؛ او همان پسرخوانده‌ات بود كه وصفش را پيش از اين شنيده بوديم و با بزرگواری‌اش اين ديدار را مهيا كرده بود؛ پسرخوانده‌ای كه در ايام دور، در كودكی‌هايش در سطر‌سطر داستان‌های تو نشو و نما يافته و گاه خود قلم به دستت داده و شب‌های دراز تنهايی را به پای قصه‌های شيرينت نشسته بود.

خانه‌ات پر از عطر سادگی و صميميت بود، صدای دو مرغ عشق از گلخانه روبرو به گوش می‌رسيد، همه نشستيم و بعد از مدتی انتظار، تو با قدم‌هايی بلند، اما با قامتی خميده به سوی ما آمدی؛ با همان عصا و عينك و لباسی كه هميشه در عكس‌هايت بر تنت ديده بوديم. در كنارمان نشستی و ما از شوق، چشم از ديدنت برنمی‌داشتيم؛ كم‌كم گفتيم و شنيديم و تو ما را با خود به اتاقت و كتاب‌ها و روياهايت بردی.

اتاقت كوچك بود و كامل، تمام طول يك ديوارش كتاب بود و كتاب در قفسه‌های فلزی خاكستری كه تا سقف می‌رفت، در طبقه‌های پايين‌تر تنقلاتت را به روش خودت چيده بودی؛ توت خشك، برگه زردآلو، مغز پسته و بادام و هركدام در كيسه‌های جداگانه كه ذره‌ای از آن را كاسه‌كاسه كرده بودی، آن‌طرف‌تر همان چند دست لباس هميشگی‌ را چنان مرتب روی هم تا كردی بودی كه انگار خط تايشان تا به حال باز نشده است.

روبه‌روی كتابخانه تختی نه با روتختی يا پتوی گل‌برجسته و تنها با يك روانداز در گوشه اتاقت! و روبرويش ميزت! با آن قرآن جلد چرمی كوچك در وسط! و صندلی‌ای كه رويش را پارچه پهن كرده بودی و جای تكيه نداشت؛ شايد چون تو هميشه به خودت تكيه داده بودی كه اينقدر از دنيای شلوغ ما جدا بودی و در اين خلوت و سادگی و كمال برای خودت می‌زيستی.

اتاقت گرم است و راحت! هيچ‌چيز برای جلب توجه زرق و برقی ندارد و تنها تويی كه مركز مدار آرامشت هستی، تو با آن‌همه قصه كه كودكی‌هايمان را رقم زده و به پای دل كوچكمان پا‌به‌پا كرده است.

تو با يك بغل حرف خوب برای ما كه كودكان خوبی بوديم و حالا بزرگ‌ترهای فراموشكاری شده‌ايم، وقتی شنيدی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوبت» را خوانده‌ايم بی‌معطلی گفتی، حتماً بچه‌های خوبی بوديد و خنديدی؛ اگرچه اخم روزگار مدتی بر چهره‌ات سايه افكنده بود.

همه می‌گوييم برايمان حرف بزن! می‌خواهيم بابای قصه‌های كودكی اين بار قصه خودش را تعريف كند.

اهل تعارف و مقدمه‌چينی نيستی، اگرچه می‌گفتند ديگر حال و احوالی برای گفتن و شنيدن‌های مكرر نداری، اما اشتياق را كه در چشمان ما ديدی، چشم فروبستی بر همه وعده‌های به‌جا نيامده و قول‌های فراموش شده، گفتی و شنيدی و گريستی با آن دل بزرگت و صداقت سرشارت كه همه ما را به خود آورد و چقدر غبطه خوردم و چقدر حسودی‌ام شد، وقتی كه گفتی: «من كه اجتماعی نيستم! در شهر بزرگ نشده‌ام! بلد نيستم دروغ بگويم، هيچ‌كجا ياد نگرفته‌ام!».

و راست می‌گفتی چون دقيقاً همانی بودی كه بايد! همان پيرمرد قصه‌گوی داستان‌های شيرين قرآن، همان قصه‌گوی شب‌های پرستاره سعدی و مولانا، همان راوی گفت‌وگوهای كبوتر و موش و گربه و روباه‌های كليله و همان ناصح بی‌غرض كه بهترين اندرزهای جهان را آويزه گوش بازيگوش كودكی‌مان كرد.

انگار نم می‌پاشيدند بر كاهگل ديوارهای دلمان وقتی كه خاطره می‌گفتی و لحن صدايت تيره و روشن می‌شد و ما را بر موج‌های خيالت سوار می‌كردی و می‌بردی به خانه‌‌ای قديمی در يزد كه حالا خيلی دلت برايش تنگ بود، برای تنهايی‌ات و برای مهمانانی كه خودت با رمز در زدن‌هايشان اجازه ورود می‌دادی به آن‌ها! و حالا كه از خانه پدری كوچيده‌ای، می‌خواهی ببخشی‌اش به دوستارانت و همه می‌دانيم چه سخاوتی پشت آن پنهان است.

حرف از كتاب‌هايت كه به‌ميان می‌رود لرزشی در پس صدايت حس می‌شود، آميزه‌ای از غم و شادی كه در گذرسال‌ها درهم غنوده‌ و با هم آميخته‌اند؛ اشك و لبخندی كه روان می‌كنی با كلماتت و كتاب‌هايت را كه يك‌به‌يك به دستمان می‌سپاری از هركدام از قصه‌هايت قصه‌ای داری.

از ميان انبوه آن‌ها روی يكی دست می‌گذاری كه به قول خودت آن‌ را از همه دوست‌تر می‌داری؛ كتاب «داستان‌های ساده»؛ كتاب كوچكی با جلدی آبی كه انگار نام تو را با خود يدك می‌كشد، تو را با همه سادگی‌هايت!

تيله شيشه‌ای و رنگی دل صاف و ساده‌ات اگرچه به دست اهالی روزگار سركش شكسته است، اما كودك بی‌غل‌وغش درونت با ما حرف می‌زند، درد دل می‌كند، كج‌خلقی می‌كند، مهربانی می‌كند و دست آخر با ما همراه می‌شود و غبار اندوه را لحظه‌ای به فراموشی زمان می‌سپارد و با ما عكس يادگاری می‌اندازد! پيرمرد هم آنقدر نازنين؟!

بنويس قصه‌گوی هميشه و هنوز! بنويس كه كودكان ما منتظرند و شب‌های دراز در راه است، قصه در كودكی فقط با قصه‌های تو معنا می‌گرفت و سرزمين خيال‌ها با واژه‌های تو رنگ می‌شد؛ حالا هم سرزمين‌های بكر و دست‌نخورده ذهن كودكان امروز بذر كلمات و قطرات باران زلال قلمت را بهانه‌گيری می‌كند.
بنويس تا بچه‌های خوب فردا هم بخوانند! 

 راضيه ايمانی خوشخو 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:40  توسط فرهاد صفریان ©   |  43 روح تكانی

كاريكاتور از وبلاگ كاريكاتوريست مجازي:سالار

 

هر واژه

 

گلوله اي

هر بيت خشابي

و هر شعر موشكي

 كه خانهء تو را نشانه رفته است،

عاليجناب مستتر در لاي لالايي!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:24  توسط فرهاد صفریان ©   |  28 روح تكانی

White Flag

آهنگهايي كه براتون مي ذارم از دايدو (Dido) است؛ خواننده اي كه پدرش فرانسوي و مادرش ايرلندي است و تازگيها سومين آلبوم رسمي او به نام  Safe Trip Home، بعد از آلبوم هاي فرشته نیستم (No Angle) پرفروشترین آلبوم سال 2001 و آلبوم  زندگی برای کرایه (Life for Rent) منتشر شده است.
آلبوم آخر او بسيار متاثر از مرگ پدر ش بوده و فضاي عاطفي تلخي را براي شنوندگان بوجود آورده كه اوج آن را در آهنگ هاي Grafton Street و Look No Further  مي توان شنيد.دايدو اگرچه به نظر خوانندهء كم كاري است اما آهنگ هاي او با مضامين ساده ، انساني و معصومانه اي كه دارند به اندازه كافي  براي او محبوبيت به بار آورده اند.از محبوبترين كارهاي او مي توان به پرچم سفيد ،متشكرم،هفت ثانيه و… اشاره كرد

White Flag 

Honestly OK    

Thank You  

اين آهنگ ها را با كيفيت خيلي بهتر هم مي توانيد از اينجا بگيريد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:22  توسط فرهاد صفریان ©   |  41 روح تكانی

و گامهای تو…

 

 

چقدر آواره بی‌قرار و دربه‌درند
دوچشمهات که از سرنوشت بی‌خبرند

دو دستهات؛ پناهندگانِ در غربت
چه بیقرار چه تنها چقدر منتظرند…

و گامهای تو آوارگانِ تبعیدند
به جستجوی وطن تا همیشه در سفرند

نگاههات به قدر غروب دلگیرند
ـ غروب‌های زیادی که بی‌تو میگذرند…

دو گونه‌هات دو ماهند آذر و آبان
دوباره آمده‌اند از بهار دل ببرند

لبان شعرت جغرافیای تردیدند
و بوسه‌های تو سردند، سرد و بی‌اثرند

سپیدهات سیاهند، شعرهات سیاه
نوشته‌های تو از آتشند شعله‌ورند!

زبان مادری‌ات چند تُرک مایوسند؟
و از برادری‌ات چند کُرد در خطرند؟

وَ طن بدونِ تو زندانِ خوابهای من‌است
و مردمانش آزرده، تلخ و خیره‌سَرند

بگو کدام شب از پلکهات ریخت سحر؟
که از پدر شُدَنَت چند نسل خون‌جگرند؟

غروب می‌ریزد تلخ توی فنجانت
که زارعان تو در دشتهای نی‌شکرند!

همیشه کارگران عاشق دو چشم تواند
هنوز کارگران از همیشه بیشترند.

وحيد طلعت

هنوز اول عشق است!

 

اول اينكه معمولاً اساتيد و بزرگان،آثار شاگردان و نوانديشان را معرفي مي كنند؛جناب استاد،دكتر محمدرضا تركي يكي از بزرگان عرصه‌ی شعر و نقد ادبي است كه به حق پا بر جاپاي بزرگان اين عرصه گذاشته است و از نسلي است كه من و دوستان هم دوره‌ی من از شاگردان غير مستقيم اين نسل محسوب مي‌شويم وبه اين شاگردي افتخار هم مي‌كنيم.
دوم اينكه آقاي تركي از معدود اساتيدي است كه به وبلاگ و وبلاگ نويسي با همه كاركردش اعتقاد دارد و در عرصه‌ی مجازي هم دست بسياري را گرفته و مشق من و امسال من را غلط گيري مي‌كند و بودن ايشان غنيمتي براي همه شاعران و نويسندگان جوان است.هنوز اول عشق است: روح تكاني
“هنوز اول عشق است” گزيده اشعار دكتر محمدرضا تركي است كه از سوي نشر تكا در 3000 نسخه چاپ شده است . اين مجموعه با 36 غزل، 20 شعر نو و سپيد، 6 شعر در قالب مثنوي و ديگر قالب‌ها، 14 طنز و 22 رباعي و دوبيتي همراه است و گزيده نابي  از فعايت او در دهه هاي اخير است.
من به شخصه از سالها پيش ، غزلهاي استاد را دنبال مي كردم و چند غزل هم از ايشان ورد زبانم بود مثل؛ خانه به دوش فنا در شب طوفانيم يا تو از عشيرهء اشكي من از قبيلهء آهم يا در برگ ريز درد لگدكوب مي شوي و..
شعرهاي اين مجموعه هر مخاطبي را سر ذوق مي آورد و نمونه خوبي از زبان معيارفارسي معاصر محسوب مي شود كه اين ويژگي،در آثار بسياري از شاعران معاصر واقعاً گم است.در مقدمه كتاب مي خوانيم كه روزگار را هيچ زباني به شفافيت شعر ترجمان نبوده است؛اين جمله آيينهء تمام نماي شعر دكتر تركي است و روي آوردن به قالب هاي مختلف هم شايد به همين منظور بوده است؛ نگاه او به شعر نگاهي اجتماعي و كاملاً شاعرانه با همه ظرافت هاي شعر است كه زيبايي و غافلگيري را توامان با خود دارد:


شعر گاه آخرين بهانه مي‌شود
براي زيستن
همدمي براي لحظهء گريستن
شعر گاه سنگري است
گاه خنجري
شعر نيز روسياه يا سپيد مي‌شود
شعر هم شهيد مي شود!
در پايان ضمن ارائه چند شعر از اين مجموعه ،خواندن آن را به همه عزيزان توصيه مي كنم .

رقص مرگ

لابه لای خاطرات و عکسهای رنگ باخته
در کنار ساعتی که زنگ مرگ را نواخته،

آن طرف…میان قاب عکس مانده در غبارها
چهره ای ست کودکانه با تبسمی گداخته

کودکی که سهم او همیشه از قمار سرنوشت
طعم باختهای برده بود و بردهای باخته

 کودکی شبیه من ، شبیه تو ، شبیه هیچ کس
مثل نقشهای مبهمی که ابر و باد ساخته…

 زندگی برای ما همیشه صعب بود و سهمگین
مثل رقص مرگ در میان تیغهای آخته

 گاه دل سپرده ایم ، صادقانه ، مثل مرغ عشق
گاه دل بریده ایم ، بی بهانه ، مثل فاخته

کاش آشنا نمی شدیم … یا جدا نمی شدیم
کاش می شناختیمت آی… حس ناشناخته! 

قصه ما

ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشقهای پیش پا افتاده نیست

عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست

با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !

در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست 

گامهایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست

بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست

عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست

با تو باید تا افقهای رهاتر پر کشید
آه ، بال من برای پرزدن آماده نیست…. 

هنوز اول عشق است

موجهای پرشکوه

مثل کوه…

با وجود اضطرابها

در کنار آبی عمبق عشق

ایستاده ایم

ما هنوز

 دل به آبها

به التهابها نداده ایم…

یا به عمق می رسیم و

 بی نشانه ها

یا ستاره می شویم

در کف کرانه ها… 

صبر کن

هنوز اول حکایت است

قصهّ من و تو

نقطهّ شروع بی نهایت است…

زن و عطر و نماز
نقد دکتر سیامک بهرام پرور بر این شعر را می توانیددر وبلاگ او یعنی شاعرانه ها بخوانید.

بر بستری که عطر نفسهای تو را دارد

آسوده به خواب می روم

حتی وقتی شمشیرهای آخته

بر من تاخته باشند…

از بی راهه حرکت کن

راهها

گاه به مقصد نمی رسند

واحه در واحه بگذر

از دشتهایی که مثل من تشنه اند

اگر خدا بخواهد

تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود

و تو را

از چشمان آلوده نگاه می دارد

اما آن کبوتر تنها

که بر آستان غار آشیانه بسته

بی گمان دل من است

که برای تو پرپر می زند!

مهار شتر را رها کن

بگذار او تصمیم بگیرد

که بوی گلهای صحرا و رایحهّ عشق را

خوب می شناسد،

هر جا فرود آمد

خانه عشقمان را می سازیم!

حیران ِ سمت و سوی قبله چرایی؟!

نگاه کن نسیم عشق از کدام سمت می وزد؟!

مرا که از تب آسمان می لرزم

در آغوش بگیر

“با من سخن بگو…”

گاه از جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان

تنها می توان به نماز و عطر تن تو پناه برد!

در نوازشهای تو

رازی است

که نرما و گرمای دست مادری گم شده را

به یاد یتیم صحرا می آورد! 

تمام آیه های من

سورهّ نساء است

اما احسن القصص

نگاه عاشق توست!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:22  توسط فرهاد صفریان ©   |  38 روح تكانی

 

فرياد زدم دوباره ديداري هست:روح تكاني

 

 

 

 

 

 

 

 

اين قطعه ساز و آواز فوق العاده را از اينجا بگيريد و بشنويد.قطعه اي از آلبوم موفق سوگواران خموش اثر پژمان طاهري با صداي گرم عليرضا قرباني . فكر كنم شعر اين قطعه هم  از فريدون مشيري است.در وبلاگ همنوا با سوز ني هم نوشته كاملي در مورد آلبوم هست كه خواندن آن خالي از لطف نيست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 22:40  توسط فرهاد صفریان ©   |  29 روح تكانی


پرنده بودن : روح تكانيکتاب “پرنده بودن” مجموعه اشعار آقای  علي عباس نژاد است که توسط انتشارات روزبهان در نهایت کیفیت و صفحه آرایی  با طرح جلد زیبایی از  سعید کیایی در ۱۰۰۰ نسخه به چاپ رسیده است.اين کتاب شامل حدود سی غزل ؛ نه چارپاره ،چند سپيد، رباعی،نو خسروانی و چند سه گاهي (قالب اختراعي شاعر) است .
۱- اولين مساله اي كه مرا جذب كتاب كرد ؛ساختار چاپ آن بود كه با استانداردهاي جهاني چاپ كتابهاي نفيس برابري مي كرد و بايد به دست اندركاران انتشارات روزبهان دست مريزاد گفت!طرح جلد عالي ، صفحه آرايي ، انتخاب رنگ و تمام مسائلي كه در چاپ دخيل است در بالاترين كيفيت ارائه شده است.
۲- به نظر حقير اينكه آقاي عباس نژاد در قالبهاي مختلفي طبع آزمايي كرده ، نقطه قوتي براي او محسوب مي شود؛ چرا كه در تمامي قالب هايي كه كار كرده ، سربلند بيرون آمده است و مخاطب با شاعري مواجه مي شود كه به خوبي براي اينكه حرفش را با زبان خودش بگويد و شباهتي به حرف ديگر شاعران نداشته باشد به فراخور موضوع  به قالب هاي مختلف سرك كشيده است.در غزلهاي اين بزرگوار ما شاهد نگاه متفاوتي به محتوا هستيم و همين است كه غزل او را از ديگر غزاسرايان هم روزگار و هم دوره اش متمايز  مي كند اگر چه كارهاي متوسطي هم در كتاب هست اما كشيده نشدن به حيطه تكرار و اسير موضوعات محدود نشدن غزلهاي او را دلنشين تر و مورد پسند تر كرده است.

پرنده بودن و باران ، پرنده بودن و باد

پرنده بودن و تقدیر هر چه باداباد

سکوت درخور این لحظه های روشن نیست

بخوان بلند بر این قله های بی فرهاد

اگرچه با عطش سوختن زمین گیرم

مرا به باد غزل های خویش خواهی داد

تو با سرودن از آغوش صبح می بری ام

به رقص دستهءگنجشک در مزارع باد

ومن دوباره همان دوره گرد خواهم خواند

سکوت … زخمه … غزل خط فاصله فریاد …»

۳- ويژگي بارز اين كتاب نوخسرواني ها ست.نوخسرواني يكي از قالبهاي مهجور ادبيات فارسي است كه حقير  از شعر معاصر تنها چند مورد  و چند تجربه  را بيشتر به ياد ندارد.اخوان ثالث و مجموعه اي از يارتا ياران! و البته تجربه آقاي عباس نژاد كاملاً متفاوت با تجربه هاي قبلي است و نقطه موفقيت او  همين نوخسرواني ها ست كه نگاه (اگر نگويم تلخ)مايوسانه و همدلانه او به به جهان اطراف است .اين نگاه اگرچه سياه نيست اما سفيد هم نيست.

ذهن ملول دفتر صد برگ كاهي

پر مي شود هر روز با سطر سياهي

اندوه هاي كوچك خواهي نخواهي

سه‌گاهی قالبی ابداعی توسط خود شاعر است كه به گفته خودشان بر پايه نوخسروانی سروده می‌شود و مانند نوخسروانی، كاملاً ايرانی و فارسی بوده و تكيه تصاوير براساس يك لحظه شاعرانه از زمان است و البته بايد منتظر ارائه كارهاي بيشتري از ايشان در آينده باشيم  كه بتوانيم بيشتر در اين باره صحبت كنيم.

پس باد در رقص آمد و دريا به پرواز

انگار پژواك صدايی آسمانی است

اين موج موج – سركش از طوفان آواز

جادوی بسياران به خود ديده‌ست اين ايل

جادو نه اما، اين گمانم معجزی نوست

موسا عصا در دست می‌‌آيد لب نيل

بر صخره‌های سرد تيره موج می‌زد

خواب خليج ناخدايان را برآشفت

آواز سر بر اوج… سر بر اوج می‌زد…

در پايان ضمن تبريك به به آقاي علي عباس نژاد  براي دقت در انتخاب شعر ها و كيفيت كتاب چه در شكل و چه در محتوا ، خواندن اين كتاب را به همه دوستان توصيه مي كنم.براي تهيه كتاب هم مي توانيد به اينجا مراجعه كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:14  توسط فرهاد صفریان ©   |  33 روح تكانی

Older Posts »