سربازی در مملکت ما مقدس تعریف شده است؛و این شاید به روزهای جنگ بر می گردد وازجان گذشتن ها ،رشادت ها و شهادت ها ی آن روزها… اما نگاه حقیرانه و بدون آگاهی از جانب تصمیم گیرندگان به ماهیت سربازی و بیگاری ای که در حال حاضر از سرباز می کشند تقدس خدمت سربازی را زیر سوال برده است و به نوعی آن را اتلاف عمر به حساب می آورند که با وضعیت فعلی، این نگرش هم پر بیراه نیست. اگر بخواهیم منطقی به مساله نگاه کنیم به خیلی از سوالهای بدون جوابی می رسیم که هیچ کس پاسخگوی آن نیست و فقط می ماند ژست گرفتن عده ای جلوی دوربین و استفاده از همین دوربین برای شرکت در انتخابات های پیش رو و نماینده مردم شدن.با وجود این همه نیروی مسلح ،که حقوق های بالایی هم می گیرند علامت سوال بزرگی برای به خدمت فراخواندن سربازان به چشم می آید و مشکلات عدیده ای که کسی برای آن چاره ای نیدیشیده است.راستش آنقدر حرف می شود درباره سربازی زد و آنقدر مشکل هست که حوصله می خواهد نوشتن و ننوشتنشان! حقیقت این است که سربازی اصلاً بد نیست و خیلی هم خوش می گذرد و تجربه بسیار مفیدی است .به هر حال عرق وطن و ادای دین به وطن برای هر کسی مایهء خوشنودی است به شرطی که به همه جوانب قضیه نگاه کارشناسی شده باشد. یک پزشک که زن و بچه دارد و مثلاً 30 ساله است، مستاجر است و هزار قسط و کوفت و مرض دیگر دارد با ماهی 38 هزار تومان چکار می تواند بکند 38 هزارتومانی که مقداری از آن هم برای مالیات و بیمه و …می رود. این وضعیت قشر با سواد ماست حالا شما آن سرباز صفری را تصور کنید که….
من در چند پست قبل نوشته بودم که 9 سال پیش سربازی رفتم و در حین خدمت و گذراندن دوره آموزشی دانشگاه قبول شدم و ترخیص شدم. راستش بعد از این همه مدت و رفتن دوباره به خدمت سربازی ، آن هم در این سن هیجان خاص خودش رو داشت . اینکه آموزشی کجا می افتیم، پادگان چطوریه؟! چه اتفاقی خواهد افتاد…این زندگی چی می شه؟! بی خیال مدرکم بشم و نرم خدمت؟! خلاصه دلمان را به دریا زدیم و رفتیم. تقریباً از شانس خوبم نزدیکای خونمون افتادم و در گروهانی که بیشترشان پزشکند و فوق لیسانس و جایی که ما رو دانشجوی عزیز خطاب می کنند.پادگان 01 ارتش ! همیشه وقتی نگاه مدیریتی باشد و آدم خلاق هم باشد، همه کارها به خوبی انجام می شوند و حکایت پادگان ما همین است.سرهنگ شناس خوش که فرمانده پادگان است نمونه یک مدیر مدبر و آگاه است که نگاه مدیریتی اش را به زیر مجموعه های خود هم تزریق کرده و زندگی پادگانی را برای ما نه تنها قابل تحمل، جتی لذت بخش هم کرده است .شاید شما هم شنیده باشین که می گن ارتش چرا ندارد! خداوکیلی در این پادگان کوچکترین کارها چرا دارد و برای هر کاری منطقی پشت قضیه خوابیده و الحمدالله مشکلی نیست. می ماند دوستی ها و رفاقت هایی که به وجود می آید و تجربه ای که با تلخی اش شیرینی های خودش رو به همراه دارد.

هانی قائدی حیدری ،پزشک وظیفه اعزامی از گرگان، رفیق شفیق ما در این روزها
یگان ۵۳۳ ،فوق لیسانسها و پزشک های سرباز که همیشه سر مدرکشان بحث دارند…
این هم کلاس ما،در سرما و در گرما! البته بعضی مواقع در سلف سرویس برگزار می شه!

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:43
سربازی!
نویسنده: آرکاداشجمعه 6 بهمن1385 ساعت: 23:7سلام. حرفهایت در مورد سربازی را حرفی نیست. من زیاد سربازی نبوده ام. کلا 20 روز آنهم از ساعا 7 صبح تا 12 ظهر! با اینهمه در این 20 روز مانده بودم به حال این تشکیلات به این عطمت بخندم یا گریه کنم. هیچ برنامه ای برای سرباز وجود نداشت و انگار آن سرگروهبان بیچاره مجبور بود وقت خودش و سربازان چاره تر از خودش را تلف کند. یادم میآید یک روزمان فقط به ردیف کردن بچه ها به ترتیب قد گذشت که داستانی داشت. ….خوش باش این چند صباح را که در این مملکت ظاهرا بنا بر این استوار شده که سرباز نباید فکر کند و فقط باید دستور را اجرا کند…. غزلهای سربازی بسیار عالی بودند مخصوصا دومی که شاخ نبات را برای خواجه تصویر میکند. ..پایدار باشید لطفنوب سایت
نویسنده: یکتاجمعه 6 بهمن1385 ساعت: 23:46سلام … خسته نباشید آقا … غزل آرزوی آقای عسگری هم کم ندارد میان این غزلهای سربازانه! … راستی خوبید؟وب سایت
نویسنده: م.ر.تشنبه 7 بهمن1385 ساعت: 1:40مخلصیم. ایام آشخوری هم به پایان می رسد و خاطره هایش می ماند.بهتر است روز ها را نشمری فقط!وب سایت
نویسنده: آدمکشنبه 7 بهمن1385 ساعت: 10:27سلام عرض شد خدمت آق فری گل گلاب… کچلی هم بهت میاداااااااا… جون فری بیا بعداز خدمتت جفتمون کلهها رو تیغ بندازیم… جون تو سه سوت مُد میشه… خیلی مخلصیم داداش…وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: احسان پرساشنبه 7 بهمن1385 ساعت: 10:49با اين توصيفي كه شما كردين به نظر مي رسه اين 01 ارتش يه جور كويت بايد باشه.
از دستت ناراحتم مگه قرار نشد صحبت كنيم بيفتي سپاه ! حالا بايد سه ماه علاف باشي.. اگه سپاه بودي به يه ماه هم نمي كشيد.
در هر صورت عكس ها حالمونو جا آورد. خوشحالم كه هنوز لبخندتون سبز و جونداره.
مطمئن باش فقط خاطره ها و شادياش مي مونه.
مثل چشم برهم زدني مي گذره.
سلامت باشيد فرهاد جان.وب سایت
نویسنده: سمانهشنبه 7 بهمن1385 ساعت: 11:3سلام .
اینکه غزل شاعرای دیگه رو گذاشته بودید حال و هواش یه کم ” غزل معاصر”ی بودا .
دستتون درست . عکساتونم خیلی ….
منم به روزم راستی . فراخوان عصر شعرمونم بخونید دیگه . منتظریم آقا .وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: میرزاییشنبه 7 بهمن1385 ساعت: 18:0تو دوره آموزش دو تا غزل گفته بودم با یه مطلع بی تنه:
پا ای سلاح های بدون فشنگ فنگ
پوتین های بخت سیاه پریده رنگ ..
سر – بازی خوبی داشتنه باشی فرهاد جان
یا علیوب سایت
نویسنده: رضاشنبه 7 بهمن1385 ساعت: 19:35سلام بر ستوان صفریان عزیز!مقایسه ای کوچک بین عکس بالای وبلاگت که دستاتو وا کردی و این عکسها نشون می ده که این 01 چه صفایی به سر مبارکت داده…خدا به آن انوی گرام صبر جمیل دهاد…بالاخره سربازی هم شتریه که باید همه رو سوار کنه و یه دو سالی تو هوا بچرخونه!…ولله غیر از علافی و به قول تو حقوق پایینش هیچ عیبی نداره….امیدوارم این لبخند رضایت همیشه بر لبات بدرخشهوب سایت
نویسنده: انتظار…انتظار…شنبه 7 بهمن1385 ساعت: 21:9سلام
مهم نیست در چه دوره ای از زندگی هستیم……مهم این است که به آن دوره از زندگی چگونه نگاه کنیم…….
سربازی هم میتواند جالب باشد اگر………….
اگرش به خودمان بستگی دارد……….
همیشه زنده باشید………
………….
وای یه عالمه کچل بانمک………….!!وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: هستیشنبه 7 بهمن1385 ساعت: 22:3سرتان سلامت.پست الکترونیک
نویسنده: بهمن ساکیشنبه 7 بهمن1385 ساعت: 23:4ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار ………….وب سایت
نویسنده: خرسيکشنبه 8 بهمن1385 ساعت: 0:22مادربزرگ بی تو چگونه گذر کنیم؟
اين شهر سوت و کور بدون صدا بد است
از این به بعد دست من و سنگ سرد تو
بوی گل و گلاب بدون شما بد است.
مادر بزرگم رفت……وب سایت
نویسنده: آب و كاشييکشنبه 8 بهمن1385 ساعت: 7:47هر كس، هر گاه، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سر انگشتانش تراواست
ابديت آينهايست
پيشروي قامت رساي تو در عزم
آفتاب لايق نيست
وگرنه ميگفتم
جرقهي نگاه توست
از زبان ” علي موسوي گرمارودي ” … به روزم.وب سایت
نویسنده: بهمن محرمیيکشنبه 8 بهمن1385 ساعت: 9:55آق فری سلام خوشالحم که هنوز خندون می بینمت
اندکی صبر سحر نزدیک استوب سایت
نویسنده: میترا .. الهه ی مهريکشنبه 8 بهمن1385 ساعت: 20:19سلام
خیلی جالب بود
آهنگ وبلاگتون که دیگه آخرشه
امیدوارم دوران باحال سربازیتون به خوبی سپری شه
(کاش منم می تونستم تجربه کنم)
عکساتونم جالب بود امیدوارم مسولین بهتون گیر ندن
خوشحال می شم به منم سر بزنید
فعلا َ
.
.
.
.
بای
میتی
وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: محمد روحانی ( نجوا کاشانی)يکشنبه 8 بهمن1385 ساعت: 20:30سلام
خوشحالیم از این که خوشحالید
………
آشتان گرم و نرم و خوشمزه بادوب سایت
نویسنده: مژگانبانويکشنبه 8 بهمن1385 ساعت: 22:2سلام آقا فرهاد… این عکسا رو که دیدم ها چی میگن پام چسبید زمین… فکم اویزون شد از این چیزها! مگه شما رو هم کچل کردن؟؟؟؟؟؟ کردن دیگه! یعنی دکترا رو هم کچل می کنن ؟ خدا رو شکر ما پسر نشدیم. خدا رو هزار مرتبه شکر… می گم نظر راضیه بانوی ما در این مورد چیه ؟! ولی خدا وکیلی این خدمت مقدس هم خودش کلی خاطره سازه ها نه؟ همین عکسها و این شور و حال… اما درباره شعرها… غزل آقای مهندس شاعر سیرجانی که الحق غزله .. غزل آقای میرزایی هم که محشره… این شعرشون رو یادم هست وقتی خوندم کلی حس همذات پنداری پیدا کردم با اون سرباز! دست شما درست. بانوی منو کلی سلام مخصوص برسونید ها. می گم خیلی سخت نگیرید این نیز بگذرد…وب سایت
نویسنده: محمد روحانی ( نجوا کاشانی)دوشنبه 9 بهمن1385 ساعت: 5:23سلام ،
این روز ها در آسمان چشم مردم
ابری نمی بینم که بارانی نباشد
یا حسینوب سایت
نویسنده: میثم یوسفیدوشنبه 9 بهمن1385 ساعت: 11:17درود عزیز دل !
نویسنده: جلیل آهنگرنژاددوشنبه 9 بهمن1385 ساعت: 12:11سلام فرهاد جان
امیدوارم که سربازیت با سربلندی و سرافرازی همراه باشه . این ماهها سری نمی زنی .! مگه اتفاقی افتاده؟ در هر حال ما دوستدار و ارادتمندیم عزیز .
زنده باشی !وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: حمید سهرابیدوشنبه 9 بهمن1385 ساعت: 22:23سلام دمت گرم. با غزل میرزایی مه قبلا همخونده بودم بیشتر حال می کنم. البته کار رضا حسی تره و جای خودش رو داره. منم به روزم بیا شاید این بار پسندیدی!وب سایت
نویسنده: بیرنگ رضاییسه شنبه 10 بهمن1385 ساعت: 2:39سلام آقا فرهاد نمی دونم یادت موندم یا نه …. اما کار مهمی باهات دارم محبت کن یه تماس باهام بگیر 09122808039 —
نویسنده: رضا آشفتهسه شنبه 10 بهمن1385 ساعت: 17:28سلام
سرباز یعنی آشخور حالا با هر پست و درجه ای که باشد بازهم توفیری ندارد .وب سایت
نویسنده: محمد جاویدچهارشنبه 11 بهمن1385 ساعت: 0:9سلام اشعار جالبی بود مخصوصا شعر جناب سیرجانی
درکلبه خود منتظر حضور سبزتان هستموب سایت پست الکترونیک
نویسنده: محسن اشتیاقیچهارشنبه 11 بهمن1385 ساعت: 8:13فری جان سلام. چطوری پسر؟ خوش می گذره 01؟ تو 2 ماه اونجایی من 20 ماه اونجا بودم. کاری بود در خدمتم! اگر چه مدتهاست خدمتم تمام شده!!وب سایت
نویسنده: جلیل صفربیگیچهارشنبه 11 بهمن1385 ساعت: 14:20سلام آقا فرهاد.آدم یه وقتایی دل می بازه.یه وقتایی دست.حالا هم سر.مهم اینه که برای کی و چی و چطور ببیازی.خوش بگذره.وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: pechpechehچهارشنبه 11 بهمن1385 ساعت: 15:10پوتین های سرباز خواب بود/ وقتی او/ لنگه به لنگه / انها را /می پوشید/
بند پوتین ها/ به درازای دنباله ی بادبادک/ کودکی هایش شد/
آنگاه / خورشید در کلاهش خندید/ وقتی که سر تراشیده ی سرباز/ تنش را قلقلک داد …
به من سر بزن سرباز!وب سایت
نویسنده: سیاوشپنجشنبه 12 بهمن1385 ساعت: 1:46سلام فرهاد عزیز. از کامنتی که خیلی وقت پیش برای من گذاشتی و من تازه گی ها دیدمش ممنون.
انگار سربازی رو آسون گرفتی تا آسون بگذره درستش هم همینه آقا. دوره قبل از شما(آبان تا دی) من هم تو همین صفر یک پادگان خودمون آموزشی رو گذروندم و حالا واحدعقیدتی (مرا پش) لویزان دوره کد میگذرونم. واقعا که بهتر از صفر یک هیچ جای ارتش نمیشه قدرش رو بدونید که ما ندونستیم و سخت پشیمونیم.نه فقط من که تمام کسانی که آموزشی صفر یک بودند الان دلشون پر میزنه برای اونجا .برای شناس خوش کاظمی حاج آقا زارعی احساساتی و سرود صبحگاهش هرچند نام ایران رو تو بند آخرش بشدت کم داره.(به اسلام و ایران و رهبر درود . من که همیشه تک میزدم و اینجوری میخوندمش)
نمیدونم امریه داری یا نه اگه داشته باشی که خوش بحالت و اگه نداری مطمئن باش هیچ جا تو ارتش به اندازه صفر یک درجه دار با شعور نداره پس بقیه اش به اندازه این دو ماه خوش نمیگذره . مخصوصا برای کسی که اهل شعر و شعوره.
فراموش نمیکنم پنجشنبه قبل از تلو از جاهای مختلف ارتش حضرات برای جذب نیروی تحصیل کرده مفت و مجانی سرازیر شده بودند.در این گیر و دار رفیق پزشک ما هم مثل بقیه اون کاسه رو گرفته بود دستش و دنبال حضرات قبه سعی بتاجا و سماجا بجا می آورد . دست آخر هم وقتی با طنازی و تمسخر آقایون که پزشک و مهندس مثل ریگ ریخته و ظرفیتمون محدوده و ….مواجه شد رفت گوشه ای کز کرد و بغضش ترکید. البته این قصه برای شما با توجه به تخصصی که غیر از تحصیلاتتون دارید اتفاق نمیفته اما دیدن لحظه استیصال یک آدم تحصیل کرده و برخوردی که شد دل آدم رو ریش میکنه. من فکر میکنم بیرون (مخصوصا برای تحصیل کرده ها) جاییه که آدمو مختار کردن هر جور که دلش میخواد وقتش رو تلف کنه اما سربازی جاییکه مجبوری اونجور که میگن وقتت رو تلف کنی.وچون جا ایه که وظیفه نقشه کشیدن برای تلف کردن عمر رو از روی دوشت بر میداره دوست داشتنی یه.وب سایت
نویسنده: سیاوشپنجشنبه 12 بهمن1385 ساعت: 1:47راستی چه کاره محشری بود این زرد و سرخ و ارغوانی . ورای کار تکنیکی و با طراوت امیر حسین سام چیزی که بشدت من رو تحت تاثیر قرار داد عطر همدلی بود که از جای جای اثر به مشام میرسید. کارهای ماندگار تاریخ موسیقی ما هم نه آثاریست که قریحه و طبع بینظیر آهنگساز و تکنیک خواننده حرف نهایی رو میزنه بلکه کارهاییه که در نهایت همدلانه اجرا شدند. عطرکاروان بنان چاوشها دستان بیداد و….کم کم داشت فراموش میشد .
ممنونم از محبتت.وب سایت
نویسنده: خرسپنجشنبه 12 بهمن1385 ساعت: 22:57ممنون از تسلیت بقای عمر شما عزیزترین باشه ان شاال..
دل تنگ همه هستم. کاش تهران بودم.
باشید و ماندگار
خرسوب سایت
نویسنده: م – رنجیدهپنجشنبه 12 بهمن1385 ساعت: 23:24سلام
===
چرا بعضی ها به جای اینکه تلاش کنند و قله ای را
فتح کنند ، درهمان جایی که ایستاده اند بدون
زحمت ، خاک های اطرافشون رو می کنند تا
قله !!! بسازند ! و اعلام کنند:
که ما هم به قله رسیدیم !!!!وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: ابن محمودجمعه 13 بهمن1385 ساعت: 9:46سلام مؤمن.
از قديم، درست يا نادرست، فرمودهاند:
مستوري و مستيت بهم نايد راست.
و ما چون به حرفهاي قديمي، درست يا نادرست،
اعتقادي تام و تمام داريم،
باز آمديم تا قفل زندان بشكنيم و رندان جگر سوخته را
يار و غمخوار آييم.
…
به اعتقاد ما: شعر هم يك رفيق ناباب است.
ميپرسيد چگونه است اين مسئله؟
بياييد و ببينيد.
….
ضمنن سربازي قبول باشد!وب سایت
نویسنده: عبدالصابر کاکاییجمعه 13 بهمن1385 ساعت: 9:58سلام دوست عزيز! می خواستم بدونم شما شعری در رابطه با امام خمينی يا انقلاب داريد؟ ديگر بچه های کرمانشاه چطور؟ لطفا به من معرفی کنيد! يا حقوب سایت پست الکترونیک
نویسنده: زبان آموزانجمعه 13 بهمن1385 ساعت: 14:43با سلام. وبلاگ قشنگی دارید. از مطالبتون استفاده کردم. مطلب شما راجع به زبان انگلیسی را هم مطالعه کردم.
راستی یک درخواستی دارم: لطفا از وبسایت ما که در زمینه آموزش زبان انگلیسی فعالیت می کند بازدید کنید و اگر آن را مفید دیدید یک لینک به سایت ما بدهید.
متشکرموب سایت
نویسنده: ناپیداجمعه 13 بهمن1385 ساعت: 15:20سلام جناب صفریان. تصاویر جالبی بودند. شعر ها نیز زیبا بود. مخصوصا شعر دوموب سایت
نویسنده: دکتر داود بیاتشنبه 14 بهمن1385 ساعت: 1:58با سلام
به روزم قدم رنجه بفر ماییدوب سایت
نویسنده: رند عالم سوزشنبه 14 بهمن1385 ساعت: 10:10شنیدستی: سربازی در سربازی سربازی سربازی سر سربازی را شکست؟!!وب سایت
نویسنده: پریاشنبه 14 بهمن1385 ساعت: 11:23وای عمو جون کچل خودم ! خوبی؟ این آش خوری هم برای تو آش خوری نشد ها همش که خونه ای!
نویسنده: حسن روشانشنبه 14 بهمن1385 ساعت: 11:45سلام دوست عزیز
از مطالب شما بهره بردم
با غزلی تازه به روزم و منتظر حضور سبز شما
بدرودوب سایت
نویسنده: حمید سهرابیشنبه 14 بهمن1385 ساعت: 18:50سلام. من اومدم این فایلای موسیقیتو ببرم. نمی تونم!وب سایت
نویسنده: رضا قنبریشنبه 14 بهمن1385 ساعت: 22:51سلام دوست عزیز
گورکن دوباره به روز شد
دوباره ای که باز هم مثل همیشه نیست
سخخخت منتظرموب سایت
نویسنده: محمدزند کريمخانييکشنبه 15 بهمن1385 ساعت: 16:50با سلام خدمت تمام دوستان وبلاگ نويس. دوشنبه ساعت ۳۰/۱۳ الي ۳۰/۱۵ به تاريخ ۱۶/۱۱/۸۵ در سالن نمايش کتابخانه دانشکده صدا و سيما ، من جلسه دفاع از پايان نامه ام است. عنوان پايان نامه ام هست ” بررسي انگيزه هاي وبلاگ نويسي و ارتباط آن با ويژگي هاي جمعيت شناختي وبلاگ نويسان فارسي زبان ايراني”. اگه بياييد خوشحال مي شوم. محمد زندکريمخانيوب سایت
نویسنده: شایقيکشنبه 15 بهمن1385 ساعت: 17:53سلام متقابل به دوست گرچه نادیده اما نوردیده.
حال و هوای سربازی مرا که این راه را بعد از 8 سال خدمت و کار در پیش رو دارم جالب اما نگران کننده است.وب سایت
نویسنده: بانوي ارديبهشتيکشنبه 15 بهمن1385 ساعت: 22:59غزل آقای میرزایی محشر بود.. غزل رضا سیرجانی رو هم خونده بودم تو بلاگ خودش.
سلام. شما هنوز غیبت صغری اید؟ یادمان باشد یه بانو زنگی بزنیم و جا خالی نباشدی بگویییییم. سرتون سلامت آقا.وب سایت
نویسنده: سعیدی راددوشنبه 16 بهمن1385 ساعت: 18:14سلام سرباز!… چه خوشکل شدی؟!!!وب سایت
نویسنده: امیر نام آوردوشنبه 16 بهمن1385 ساعت: 21:49فرهاد عزیز سلام …
من همیشه از دوران آموزشی خاطرات خوبی دارم هرچند که بقیه خدمت واقعا ضجر آوره ..
با یه غزل جدید به روز شدم (از اعلام به روز شدن خیلی بدم میاد اما از اونجایی که دوست دارم نظرت رو برام در موردش بنویسی این کامنت رو گذاشتم …)
با آرزوی موفقیت و سربلندی …وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: صدیقه حسینیسه شنبه 17 بهمن1385 ساعت: 15:57سلام و غزل به خیر…
شدیدا منتظرتون هستم!
حتما تشریف بیارید….وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: فطرسسه شنبه 17 بهمن1385 ساعت: 19:17حکایتی شده است این سربازی هم برای خودش نه؟ واقعا مانده ام که چه بگویم!وب سایت
نویسنده: roozbehسه شنبه 17 بهمن1385 ساعت: 21:4درود
پست خوب و مفیدی بود
نظرتون درباره ی تبادل لینک چیه؟
آه ! نمی دانم، براستی اين تقدير من ا ست! يا سرنوشت توست! كه اينگونه ديواری از جنس فاصله بين نگاهمان كلاممان و بين دستهامان جدايي افكنده ست. *** ديرگاهی ست صدای تپش قلبت شوق زيستن را در من نيفروخته و ترنم صدای مهربانت سرود هستی را با من تكرار نكرده ست. *** اينك من در انتظارم در انتظار،همسرايي با باد هم نوايي با برگ هم نشيني با سبزه وهمدلی با مهتاب *** من در انتظارم در انتظار مخمل چشمانت لطف كلامت شوق نگاهت گرمای سوزان سلامت واحساس قشنگی كه با تو بودن در من ايجاد می كند *** آری من مرد هميشه منتظر، در قصه های تو هستم. با من بخوان و با من بمان برای هميشه اي نغمه ساز سرودن
بایوب سایت پست الکترونیک
نویسنده: جواد شیرعلیزاده (سقوط آزاد)سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت: 22:45قبول دارم دلچسب لذتی دارد
که روی تخت ببندید این هیولا را
خیال می شوم از دستتان فرار کنم
شما به تخت ببندید دست را ، پا را
سؤال خانم دکتر ! چگونه می بندید ؟!!!
به تخت تیمارستان هزار پاها را
سلام دوست عزیزم ؛
سقوط آزاد بعد از یک ماه و اندی درگیری با امتحانات بروز شد و چشم به راه نقدها و نظرات شماست.
تا بعد ……..
یا حق ق ق ق ق ق ق .وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: امید نقویچهارشنبه 18 بهمن1385 ساعت: 0:56سلام فرهاد جان.
ما که در حال طی پایان دوره ایم. فکر میکنم الان دیگه بچه های یگانتون فرستاده باشنت که استحقاقی طنابت رو بگیری.
ما رو بیخبر نذار.
موفق باشیوب سایت پست الکترونیک
نویسنده: مهدیچهارشنبه 18 بهمن1385 ساعت: 5:1جوووووووووووووووووونم
یاد جوونیا کردم
سلام فرهاد جان
آقا چند ماه مونده ؟ وب سایت
نویسنده: ذوالفقار شریعتچهارشنبه 18 بهمن1385 ساعت: 11:3سلام . انشاالله که ایام به کامتان شیرین باشد .وب سایت
نویسنده: سمانهچهارشنبه 18 بهمن1385 ساعت: 11:4سلام .
خیال ندارید روح ما را بتکانید آقا ؟وب سایت
نویسنده: آدمکچهارشنبه 18 بهمن1385 ساعت: 14:14سلام رفیق… چطوری؟ خوبی؟ خوشی؟ خیلی مخلصیم…وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: حسین مصطفی پورچهارشنبه 18 بهمن1385 ساعت: 15:50سلام
با دو تا کار کوتاه به روزم و منتظر نقد شماوب سایت
نویسنده: حمیدشنبه 19 اسفند1385 ساعت: 17:13سلام
میدونی گروهان 522 حالا دیگه گروهان فترت شده و ما 512 ها باید از اسلحه خونش حفاظت کنیموب سایت
X
good
karet doroste
حدس مي زنم با هم فاميليم. اما الان بيشتر همدريديم چون منم سربازم. البته وقت نكردم مطالبت رو بخونم اگر هنوز سرباز باشي
http://www.youtube.com/watch?v=0N1vsm1GCro
آیه 11 سوره رعد است که می فرماید «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بانفسهم»، (خدا وضع و حال هیچ قومی را عوض نخواهد کرد مگر آنکه انسانها به خودشان وضع و حال خودشان را تغییر دهند.)
حضرت امام خميني ميفرمايد: «ولايت فقيه امتدادي است از حاكميت معصومان و عبارت است از حاكميت فقيه عادل كه صفات علم و فقاهت و تقوا و زهد و كارداني و مهارت در وجود او محقق گرديده است كه همه اين ويژگيها او را از استبداد و ديكتاتوري بازميدارد.» ايشان اين معنا را با سخن خود چنين مورد تأكيد قرار ميدهد: «اسلام ديكتاتوري را محكوم و رد ميكند و ولايت را از حاكمي كه ميخواهد با ديكتاتوري حكومت كند، ساقط ميسازد حتي اگر آن حاكم فقيه باشد. اگر فقيه و حاكم از چهارچوب صفات علم و عدالت و گرفتن حق مظلوم از ظالم خارج شود، ولايت او خود به خود ساقط ميگردد.» حضرت امام (ره) فرمود : «جانم فدای تک تک این ملت».