خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘شعرهاي خودم’ Category

 

زبان مادری ام کردی است
با همه ی زخم های یک کارگر فصلی
ایستاده بر مرز ویرانی
نانم آجر است
 
آبم گل
خانه ام سنگفرش خیابان ها
شناسنامه ام این لباس مندرس از زمستان های طولانی است
زبان مادری ام کردی است
با تحمل باران های نیامده و
مزارع آفت زده و
گله ی کوچک گوسفندان لاغر و رنجور
که زاگرس را نشخوار می [...]

Read Full Post »

بهاریه

“بهترین سین سر سفرء عیدی ایول                               تو که در روسری سرخ و سفیدی ایول
بهترین سفره دنیاست و چیدن دارد                                سیب و آیینــــــه و قرآن مجیدی  ایول “
سلام. عرض تبريك سال نو، و آرزوي سالي خوش براي همه دوستان.
اين هم هفت سين ما كه مروري دارد از آنچه در سال گذشته بر ما رفته است و آنچه [...]

Read Full Post »

 
هر واژه
 
گلوله اي

هر بيت خشابي

و هر شعر موشكي

 كه خانهء تو را نشانه رفته است،

عاليجناب مستتر در لاي لالايي!

 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:24  توسط فرهاد صفریان ©   |  28 روح تكانی

Read Full Post »

به احترام تو

جنازه اي شده ام روي دست ها مانده
نمي پذيردم انگار خاك وا مانده
حرير نيلي يكدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگي ام آي زير پا مانده
بريده از همه چيز و كشيده از همه كس
مهم نبود از اول كه مرده يا مانده…

جنازه اي شده ام راه مي روم گاهي
ميان خاطره هايي كه از تو [...]

Read Full Post »

سلام. يكي دو هفته پيش ،چهار برنامه را در خدمت آقاي مرزبان بوديم در راديو فرهنگ و پيرامون ادبيات،ادبيات وبلاگي ،مالكيت ادبي و هنري  و كپي رايت و…صحبت كرديم كه خوشبختانه هر چهار برنامه پخش شد.حاصل اين گفتگو ضبط و پخش چند غزل از من در ابتدا و انتهاي برنامه ها بود [...]

Read Full Post »

اي اميد ابری من!

تا تو را در ازدحام کوچه ها گم کرده ام
ابرم و در لابلای شب تراکم کرده ام
مردمِ چشمم میان چشم مردم مانده است
آنقدر من جستجو در بین مردم کرده ام
آری آری پرگرفتی از حصار تنگ ما
پشت پرچین دلت بیهوده گندم کرده ام
واژه در اندیشه ام پیوسته در جا می زند
لب ندارد خامهء شعر [...]

Read Full Post »

باچتر آبی ات

باچتر آبی ات به خيابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی
نم نم بيا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خيس درختان که آمدی!
امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئيت بنمايان که آمدی
فواره های يخ زده يکباره واشدند(1)
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی
شب مانده بود و هيبتی از [...]

Read Full Post »

از همان روز ازل آب گذشت از سر من
چه غم ار باد برد خرمن خاكستر من
من به اين خواستن و باختنم ساخته ام
بيخودی پا مكش ای حوصله از باور من
اولين بارِ دلم نيست كه افتاده به خاك
شرمساراست زمين از دل خاكی تر من
گر خوشيهای مرا دوست به بيداد گرفت
بعد از اين دربدری دلخوشـی ديگر من
گله [...]

Read Full Post »

نگهبان

  “به عزیزم هانی قائدی حیدری”
نه اين آسمان نيلي يكدست زيباست،
نه ماه رقصان،
و نه اين ستاره ها
كه پيرامون برجك نگهباني
             آواز روشنشان را
                        به تماشا نشسته اند.
دشمنان خوابند و فرسنگ ها
                            از اينجا دور
لباس رزم شب،
گلوله باران ستاره ست.
لباس روح من اما
از چدن،
          آهن!
من نگهبان پاره اي اشياءِ غمگينم
در
ديوار
تفنگم
و مشتي آدم تاريك!
*
آه اي بطالت هميشه [...]

Read Full Post »

و موج مصرع آخر!

شبيه بندر سردی كه در تلاطم بود
هميشه در پس ترديدهای خود گم بود
تمام اسكله را چشم او قدم می زد
تمام اسكله را با تمام مردم بود
 به داس ماه پريشان نگاه تلخی كرد
هوا ، هوای گناه و هوای گندم بود
چهار فصل خدا را خزان درو می كرد
درانتظار نفسهای فصل پنجم بود
و فكر كرد به ماهی شدن [...]

Read Full Post »

نوشته‌های کهنه »