خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

دوستان حتماً برنامه «شوک» رو این هفته دیدید. قسمتی از سلسله برنامه های اجتماعی صدا و سیما که به مسائلی که جوانان با آن درگیر هستند می  پردازد. مسائلی مثل موسیقی رپ، چهارشنبه سوری، اعتیاد و… که تا حالا، هم خوب بوده اند هم بد.
اما موضوع اصلی که منو وادار به نوشتن این پست کرد قسمتی از این برنامه بود که در تاریخ چهارشنبه 19/1/87 با موضوع اینترنت و کاربران آن پخش شد.
1شوک-  ابتدای برنامه یه دکتری که نمی دونم دکتراشو از کدوم مدرسه استثنایی گرفته بود گفت که 75 درصد از کاربران اینترنت منحرف اخلاقی هستند و در سایت های خراب و چت روم های آنچنانی چرخ می زنند.
2-  یه مشت دانشجوی تیزهوش و استثنایی دیگر هم در میزگردی گفتند که آره اصلاً  تمام کسانی که از اینترنت استفاده می کنند برای چت با جنس مخالف است و ما که خیلی خوب هستیم وقتی دیدیم دوستانمان به بیراهه می روند اصلاً از اینترنت استفاده نمی کنیم.
3-  یه مشت جوون فشن خوش تیب و مو سیخ سیخی هم در کمال صداقت گفتند که روزی چند ساعت با دوست دخترشان  چت می کنند.
4-  چند مجرم اینترنتی هم از توطئه استکبار می گفتند که چقدر پول گرفته اند برای اینکه سایت های غیر اخلاقی  را برای جوانان غیور ایرانی راه بیندازند و یکی دو نفر هم گفتند که از صاحبان عکس ها باج می گرفتند و…
۵-  خوب عده ای هم می نالیدند که جامعه ما فرهنگ استفاده از اینترنت را ندارد و فقط از جنبه منفی آن استفاده می کنند و لابد صدا و سیما هم داشت فرهنگ سازی می کرد.
اما منو اگر کارد می زدی خونم در نمی آمد حرامتان باشد ای برنامه سازان صدا و سیما تمام نوشته هایی که از اینترنت دزدید و در برنامه هاتان  استفاده کردید.
حرامتان باشد تمام شعرهایی که مجریان بی سوادتان با هزار غلط  خواندند و بدون اجازه شاعر از وبشان سرقت و استفاده کردند.
حرامتان باشد تمام تحلیل های سینمایی که از اینترنت دزدیدید و در نریشن نقد فیلم ها استفاده کردید…
حرامتان باشد ای دانشجویان خیلی خوب برنامه شوک تمام تحقیق هایی که از اینترنت دزدیدید و نمره گرفتید…
حرامتان باشد تولید محتوای فارسی که درصد بالایی از آمار محتوای وب را شامل می شود.
ای کاش تهیه کنندگان، ناظران کیفی، برنامه سازان و دکترهای محترم صدا و سیما می فهمیدند که فرهنگ سازی یعنی اینکه جنبه های مثبت اینترنت که بیش از نیمی از محتوای فارسی دنیای مجازی را شامل می شود به مردم بشناسانند و هیچ وقت حرف چند بچه سوسول فشن بر روی مردم تاثیر نمی گذارد…
این همه آدم فرهیخته، این همه نویسنده، شاعر، منتقد فیلم، خبرنگار، دانشجو، استاد دانشگاه، طلبه و….که در اینترنت فعالیت می کنند کجای این برنامه بودند؟! این همه…
“من درد در رگانم /حسرت در استخوانم/ چیزی شبیه آتش در جانم پیچید/ از تلخی تمامی دریاها بر اشک ناتوانی خود ساغری زدم”

مطلب مرتبط:سالار کاشانی ؛ Polising The Crisis

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 2:17  توسط فرهاد صفریان ©   |  40 روح تکانی

بهاریه

“بهترین سین سر سفرء عیدی ایول                               تو که در روسری سرخ و سفیدی ایول

بهترین سفره دنیاست و چیدن دارد                                سیب و آیینــــــه و قرآن مجیدی  ایول “

سلام. عرض تبريك سال نو، و آرزوي سالي خوش براي همه دوستان.
اين هم هفت سين ما كه مروري دارد از آنچه در سال گذشته بر ما رفته است و آنچه كه براي سال آينده مي خواهم البته ببخشيد كه هفت‌سين ما جز يكي دو مورد سين ندارد.

1- سين اول سينما

امسال فيلم هاي خوبي ساخته شده و به لطف عدم وجود قوانين سفت و سخت كپي رايت، حتي قبل از اكران جهاني، اين فيلم ها را مي توانيد از سر كوچه با نازلترين قيمت تهيه كنيد. فيلم هايي مثل كتاب‌خوان (Reader) كه نگاه حاشيه‌اي خاصي به جنگ جهاني دوم دارد و روايت لطيف دلبستگي نوجواني به يك زن و… يه جورايي اين فيلم بوي فيلم هاي جوزپه تورناتوره را مي دهد؛ سينما پاراديزو، مالنا و… يا فيلم سرگذشت عجيب بنجامين باتن (The Curious Case of Benjamin Button‌) و هنرنمايي استادانه ديدويد فينچر همراه با روايتي نو. اگر چه جذابيت فيلم هاي قبلي او مثل باشگاه مشت زني و هفت را ندارد اما اين فيلم آخر جلوه هاي ويژه است و تمام عوامل فيلم استادانه كار خود را انجام داده اند. فيلم ميليونر زاغه نشين(‌Slumdog Millionaire) كه به نظر من شناسنامه هند است و بيان جامعه طبقاتي هند؛ با نگاه مختصري به اقليت مسلمانان هند و غربتشان. قبلاً محسن مخملباف هم توانسته بود كه در يك فيلم تقريباًَ چندش آور، هند را به ما بشناساند اما روايت جالب و پر كشش اين فيلم چيز ديگري است اگر چه بسيار هم منتقد دارد اما حتماً آن را ببينيد.
شك (Doubt‌) هم فيلم پر كششي است با هنرمندي استادانه مريل استريپ و من معتقدم اين نقش از آن نقش‌هايي است كه جزو كلاسيك هاي سينما مي شود و اينكه حقيقت نسبي است و هيچ وقت نمي توان با قطعيت حقيقتي را گفت. من را به خاطر داشته باش (Remember Me‌) هم فيلم جالبي است داستان يك خانواده و تلاش تك تك آنها براي رسيدن به خواسته هايشان است و من به شخصه اين فيلم را از تمام فيلم هاي اسكاري بهتر ديدم.
وودي آلن هم امسال با فيلم ويكي، كريستينا، بارسلونا (Vicky Christina Barcelona)خوش درخشيد و روايت ساده روابط انساني از نگاه وودي آلن در آن مثل هميشه به چشم مي خورد. ديدن اين فيلم ها نيز خالي از لطف نيستند.
خيلي دوست داشتم فيليپ كافمن، ژان پي ير ژونه، كارگردان عطر و بهشت كه اسمش خاطرم نيست، تئو آنجلو پلوس و….كار جديد داشتن و مي ديدم.

2- سين دوم  كتاب

به نظر من سال گذشته از نظر كتاب‌هاي چاپ شده وضعيت بسيار خوبي داشتيم. انتشارات تكا، حوزه هنري، ارديبهشت، روزبهان و… كتاب هاي شعر بسيار خوبي از شاعران معاصر عرضه كردند و به نوعي كارنامه شعري آنها را پيش روي مخاطبان قرار دادند كه من در حد وسعم تعداد كمي از اين كتاب ها را كه به دستم رسيد معرفي كردم؛ خيال ‌هاي شهري از سيد ضياءالدين شفيعي ، هنوز اول عشق است از دكتر محمدرضا تركي ،تا انتهاي خستگي ماه  از بهمن ساكي ، سلام خواهر باران از بابك دولتي، سنگچين از سعيد بيابانكي، در تناسخ كلمات از  سيد حميد ضيايي، پرنده بودن از علي عباس نژاد، تو كنار آتشي من برف پارو مي كنم از فرهاد شاهمراديان و گريه روي شانه تخم مرغ كه به نظر من كتاب خوبي است از پست مدرن ها، كتاب هاي جليل صفربيگي عزيز، فاطمه حق ورديان،غلامرضا طريقي، پانته‌آ صفايي، مريم جعفري، مرتضي حيدري آل كثير، كبري موسوي، بيژن ارژن، امير مرزبان، ناصر حامدي، آرش شفاعي، پژمان الماسي نيا و خيلي از دوستاني كه اسمشان را فراموش كرده ام؛ همين ها هم نشان دهنده سالي خوب براي كتاب هاي شعر است كه اميدوارم بحران مخاطب آن هم رفع شود.
هنوز جاي كتاب  حسن صادقي پناه خالي است.

3- سين سوم موسيقي

من خيلي در اين زمينه سير نشدم. يعني كارهاي خوبي نشنيدم. دو آلبوم از شهرام ناظري عرضه شد كه اغلب مربوط به سال هاي پيشتر بودند و من آنها را مستثني مي كنم. در زمينه موسيقي سنتي كه هيچي نبود و يا من نشنيدم. شايد بشود از آلبوم زندگي كيوان ساكت نام برد يا بي غبار عادت اردشير كامكار و… چند كار خوب ديگر كه من الان حضور ذهن ندارم. اما در زمينه هاي ديگر؛ جبر جغرافيايي محسن نامجو اگر چه بيشتر كارها تكراري بودند ولي در كل بد نبود. يه شاخه نيلوفر محسن چاووشي  كه به نظرم آلبوم كاملي بود و در كلاس كارهاي خوب چاووشي، نفس هاي بي هدف يگانه كه يه جورايي نا اميد كننده بود، معجزه خاموش، باغ وحش جهاني و… آلبوم فصل تازه از احسان خواجه اميري هم با اينكه از ترانه هاي بروبچه هاي شعر و غزل در آن استفاده شده بود چنگي به دل نزد.
سال ما كه با محسن نامجو گذشت و اين روزها قطعه “شايد كه حال و كار دگر سان كنم” كه فكر مي كنم شعرش از ناصر خسرو باشد.
آرزوم بود امسال امير حسين سام ، پژمان طاهري، سهيل نفيسي، ابوسعيد مرضايي و…كار بيرون مي‌دادند انشالله سال پيش رو!

4- سين چهارم سفر

من خيلي اهل مسافرت نيستم اما امسال چند سفر خوب داشتم؛ براي اولين بار يزد را ديدم كه واقعاً سفر شيريني بود. مسجد جمعه، موزه آب، رستوران باغ مظفر، امير چخماق، كتابخانه دستمالچي، آتشكده و… مي‌ميرم براي باقلواها وقطاب هاي حاج خليفه رهبر. كرمانشاه رفتم ديدار خانواده و دوست عزيزم ميثم عليرضا پور و دوستان ناديده بسياري كه ماندند براي سفرهاي بعدي. شمال را با سالار كاشاني عزيز و…
امسال مي خواستم شيراز را هم ببينم كه فرصت نشد و واقعاً بي قرار ديدن اين شهر هستم.

5- سين پنجم دنياي مجازي

اگرچه وبلاگ نويسي رونق چند سال پيش را ندارد اما تريبون خوبي شده است براي همه كساني كه مي خواهند حرفي بزنند. تريبون خوبي است براي خواندن شعرهاي تازه دوستان، براي فهم درست يك فيلم، با خبر شدن از اتفاقات اهالي موسيقي و آگاهي از اخبار درست و نه اخبار قالبي. من معتقدم كه وبلاگ نويسي دقيقاً در جايي است كه بايد باشد و جايگاه خوبي در رسانه هاي گروهي دارد و منبع عظيمي براي تمام تريبون هاي رسمي و غير رسمي، علمي و تحقيقي و… است و همچنان به اين روند خوش‌بينم.

6- سين ششم ياد بعضي نفرات

من در انتهاي هر سال به اين فكر مي كنم كه امسال چه كساني جايشان در زندگي خالي است و چه كساني بيشتر فكر من و ذهن من را به خودشان مشغول كرده اند و به قول معروف ياد بعضي نفرات ورد روحم شده اند؛ زنده ياد قيصر امين پور، حسين منزوي كه داغ نبودنشان هنوز هم تازه است، طاهره صفارزاده، برادرم، پدرم، سيد علي خواجه صالحاني، هادي يكي از هم دانشكده اي هايم كه فاميليش را فراموش كرده ام  و… خدا بيامرزدشان!

7- سين هفتم عيدي

براي اينكه مطلب اين پست فقط حرف و درد دل نباشد چند قطعه ازآلبومي كه دارم روي آن كار مي كنم را اينجا مي گذارم و اميدوارم من رو براي بهتر شدن آن راهنمايي كنيد. خداوكيلي فكر نكنيد ما عاشق صداي خودمان هستيم و نه دنبال چيزي از اين راه، اما فكر مي كنم شنيدن يك شعر با صداي شاعر لذت بيشتري را به مخاطب مي دهد. اين هم عيدانه ما:

فصل پنجم

در گلوي بادها

بهار

غريبه

يك آسمان تازه

خورشيد خانم

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:0  توسط فرهاد صفریان ©   |  39 روح تکانی
 

 

 

ببين! براي تو اي ميوهء گس نارس
چقدر دل نگرانم؛ چقدر دلواپس

از اين روزهاي پروازكش دلم خون است
خوشا به حال شما جوجه هاي توي قفس

براي من كه زمان و زمينه معكوس است
بهار عين خزان است و آسمان محبس

مني كه پيرم از اين باغ،خسته و سيرم
چه ميكشند سپيدارهاي تازه نفس

دوباره حال خودم از خودم بهم خورده است
چقدر فكر مزخرف؟!چقدر فعل عبث؟!

فرشته هاي شما هيچ نمي فهمند
فقط فرشته خوب خودم! همين و بس

اكبر ياغي تبار

* دیدار اکبر یاغی تبار بعد از سالها غنیمتی بود،آن هم در كنار مرتضي عزيز،توي يك سفره خونه…

امروز پيش‌كنگره دومين كنگره شعر زنان تهران در سراي اهل قلم بود و ديدار دوستان و بزرگواران ديده و ناديده‌اي كه مشتاق ديدارشان بوديم. سواي ديد و بازديد ها كليت برنامه و پر محتوا بودن آن باعث شد كه فكرم راه برود و به اين نتيجه برسد كه واقعاً در حيطه شعر زنان و بررسي اين جريان چقدر كم كار شده است. درست است گاهي از زن و شعر زنان چيزي نوشته شده و خوانده شده است آن هم به مدد فروغ و سيمين و … نقد آثارآنها، اما چند نكته:
اول اينكه در هيچ دوره از ادبيات مثل بعد از انقلاب زنان به شعر و شاعري رو نياورده‌اند و ما هيچ‌وقت اينقدر شاعر زن قدر و خوب نداشته‌ايم اما شعر زنان به عنوان يك جريان،يك گونه ادبي، يك فرايند فرهنگي و ادبي نقد نشده است واگر اغراق نكنم نگاه جدي به اين مقوله صورت نگرفته است. حتي ما كنگره هاي شعر زنان نداشته ايم ، كنگره يا جشنواره‌هايي كه موضوع آن زن بوده و شركت‌كنندگان آن نيز زن باشند.
دوم اينكه بحث من حركت هاي ناسالم فمينيستي كه هميشه هم با سياست آلوده بوده اند نيست و نگاه ابزاري گردانندگان چنين جرياناتي به زن. بحث من بررسي شعر زنان است با تمام دنياي ذهني زنان شاعر كه آينه تمام‌نماي خواسته‌هاي آنان، فرديتشان ، نقش اجتماعي‌ آنها و بودنشان در دوره معاصر است و كم نيستند آثاري كه واجد اين ويژگي هستند و البته توجه به اين نكته هم ضروري است كه زنان سهم عمده‌اي در تربيت شاعران جوان معاصر چه در كانون‌هاي ادبي يا انجمن‌ها و مراكزي مثل كانون پرورش فكري و… داشته اند.
و اين گفته‌ي اغلب شاعران زن درست است كه ” آقايان هيچ وقت نگاه جدي به شعر زنان نداشته‌اند ” چرا كه جامعه ما اساساً نگاه جدي به نقش زن ندارد.
خانم زهرا عبدي در اين نشست به نكاتي در مورد زن و ادبيات اشاره كرد كه به نظر من نگاه واقع‌بينانه‌اي به اين جريان بود و وجود يك زن منتقد و مطلع را بايد به فال نيك گرفت. نكته مهم سخنان ايشان پيشنهاد نگاه فراجنسيتي زن در ادبيات بود كه از يك منظر مي‌تواند درست باشد اما با درنظر گرفتن يك‌سري ملاحظات! به نظر حقير اولين ويژگي شعر زنان بايد زنانگي در شعر باشد چرا كه همان آينه‌اي كه شعر زنان را مي‌نماياند بايد تصوير درست و مشخصي را نيز از فرديت، نقش اجتماعي و واقعيت زيستي زنان  نمايش دهد؛ كه شعر، شناسنامه‌ي نه تنها خود شاعر بلكه جامعه، زمان و مكاني است كه شاعر در آن زندگي مي‌كند. مقيد كردن شاعران زن به نگاه فراجنسيتي مي‌تواند شاعران و نويسندگان زن را به بيراهه سوق دهد اگرچه يك شاعر و يا نويسنده بعد از طي بلوغ فكري و رسيدن به يك جايگاه خوب مي‌تواند نگاه فراجنسيتي، فرازماني، فرامكاني و… داشته باشد اما ناديده انگاشتن نگاه زنانه، تأثير و ماندگاري اثر را از بين خواهد برد.
و ديگر اينكه از صحبت‌هاي شيرين خانم سيمين‌دخت وحيدي و شعرهاي شاعراني مثل خانم ناهيد يوسفي ، هوروش نوابي، غزل تاجبخش، آرزو خمسه، مريم اسلامي و…  و ديدار نازنيناني مثل استاد دكتر تركي، استاد شفيعي، مژگان عباسلو ، آقاي احمدي، تبسم‌بانو، نيلوفر نصرتي و… هم نمي‌شود گذشت و خوشحالم از اينكه اين كنگره را به دست كساني سپرده‌اند كه عاشقانه براي آن زحمت مي‌كشند. براي خانم سودابه اميني به عنوان دبير كنگره و سيدضيا الدين شفيعي و ديگر دست‌اندركاران آرزوي موفقيت مي‌كنم و  به دوستان خانم شاعر پيشنهاد مي‌كنم كه حضور خود را در اين كنگره پررنگ‌تر كنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:21  توسط فرهاد صفریان ©   |  28 روح تكانی

 

دریا ، – صبور و سنگین –
می خواند و می نوشت :
« … من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »

فریدون مشیری

آهنگ آتش درون را از حامد نیک‌پی از  اینجا بگیرید. قطعه فوق العاده ای است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:53  توسط فرهاد صفریان ©   |  16 روح تكانی

استاد مهدي آذريزدي هميشه براي من قابل احترام بوده چرا كه خواندن را از او آموختم ،عشق به كتاب و دانايي ، مولوي ،سعدي و…و هميشه در كنج قفسه هاي كتاب ذهنم بر مسند نشسته است.چند روز پيش راضيه ايماني خوشخو گزارشي را از ديدار او نوشته بود كه براي من بسيار دل انگيز بود و از او اجازه گرفتم كه با يك دستكاري بسيار كوچك مطلب را در وبلاگ خودم بگذارم.

استاد مهدي آذر يزديآفتاب گل انداخته بود و آتش دلش را به گونه‌های ما می‌بخشيد، جاده تهران- كرج در آن غروب سرد زمستانی برای ما سرنوشت خاطره‌انگيزی را رقم می‌زد. بعد از گذشت ساعتی به كوچه‌ای خلوت و آرام كه با اندكی برف پوشيده شده بود، رسيديم. ملغمه‌ای از اميد و نااميدی برای ديدنت در دلمان افتاده بود كه در به رويمان گشوده شد و چشمان روشنی با لبخندی مهربان از ما استقبال كرد؛ او همان پسرخوانده‌ات بود كه وصفش را پيش از اين شنيده بوديم و با بزرگواری‌اش اين ديدار را مهيا كرده بود؛ پسرخوانده‌ای كه در ايام دور، در كودكی‌هايش در سطر‌سطر داستان‌های تو نشو و نما يافته و گاه خود قلم به دستت داده و شب‌های دراز تنهايی را به پای قصه‌های شيرينت نشسته بود.

خانه‌ات پر از عطر سادگی و صميميت بود، صدای دو مرغ عشق از گلخانه روبرو به گوش می‌رسيد، همه نشستيم و بعد از مدتی انتظار، تو با قدم‌هايی بلند، اما با قامتی خميده به سوی ما آمدی؛ با همان عصا و عينك و لباسی كه هميشه در عكس‌هايت بر تنت ديده بوديم. در كنارمان نشستی و ما از شوق، چشم از ديدنت برنمی‌داشتيم؛ كم‌كم گفتيم و شنيديم و تو ما را با خود به اتاقت و كتاب‌ها و روياهايت بردی.

اتاقت كوچك بود و كامل، تمام طول يك ديوارش كتاب بود و كتاب در قفسه‌های فلزی خاكستری كه تا سقف می‌رفت، در طبقه‌های پايين‌تر تنقلاتت را به روش خودت چيده بودی؛ توت خشك، برگه زردآلو، مغز پسته و بادام و هركدام در كيسه‌های جداگانه كه ذره‌ای از آن را كاسه‌كاسه كرده بودی، آن‌طرف‌تر همان چند دست لباس هميشگی‌ را چنان مرتب روی هم تا كردی بودی كه انگار خط تايشان تا به حال باز نشده است.

روبه‌روی كتابخانه تختی نه با روتختی يا پتوی گل‌برجسته و تنها با يك روانداز در گوشه اتاقت! و روبرويش ميزت! با آن قرآن جلد چرمی كوچك در وسط! و صندلی‌ای كه رويش را پارچه پهن كرده بودی و جای تكيه نداشت؛ شايد چون تو هميشه به خودت تكيه داده بودی كه اينقدر از دنيای شلوغ ما جدا بودی و در اين خلوت و سادگی و كمال برای خودت می‌زيستی.

اتاقت گرم است و راحت! هيچ‌چيز برای جلب توجه زرق و برقی ندارد و تنها تويی كه مركز مدار آرامشت هستی، تو با آن‌همه قصه كه كودكی‌هايمان را رقم زده و به پای دل كوچكمان پا‌به‌پا كرده است.

تو با يك بغل حرف خوب برای ما كه كودكان خوبی بوديم و حالا بزرگ‌ترهای فراموشكاری شده‌ايم، وقتی شنيدی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوبت» را خوانده‌ايم بی‌معطلی گفتی، حتماً بچه‌های خوبی بوديد و خنديدی؛ اگرچه اخم روزگار مدتی بر چهره‌ات سايه افكنده بود.

همه می‌گوييم برايمان حرف بزن! می‌خواهيم بابای قصه‌های كودكی اين بار قصه خودش را تعريف كند.

اهل تعارف و مقدمه‌چينی نيستی، اگرچه می‌گفتند ديگر حال و احوالی برای گفتن و شنيدن‌های مكرر نداری، اما اشتياق را كه در چشمان ما ديدی، چشم فروبستی بر همه وعده‌های به‌جا نيامده و قول‌های فراموش شده، گفتی و شنيدی و گريستی با آن دل بزرگت و صداقت سرشارت كه همه ما را به خود آورد و چقدر غبطه خوردم و چقدر حسودی‌ام شد، وقتی كه گفتی: «من كه اجتماعی نيستم! در شهر بزرگ نشده‌ام! بلد نيستم دروغ بگويم، هيچ‌كجا ياد نگرفته‌ام!».

و راست می‌گفتی چون دقيقاً همانی بودی كه بايد! همان پيرمرد قصه‌گوی داستان‌های شيرين قرآن، همان قصه‌گوی شب‌های پرستاره سعدی و مولانا، همان راوی گفت‌وگوهای كبوتر و موش و گربه و روباه‌های كليله و همان ناصح بی‌غرض كه بهترين اندرزهای جهان را آويزه گوش بازيگوش كودكی‌مان كرد.

انگار نم می‌پاشيدند بر كاهگل ديوارهای دلمان وقتی كه خاطره می‌گفتی و لحن صدايت تيره و روشن می‌شد و ما را بر موج‌های خيالت سوار می‌كردی و می‌بردی به خانه‌‌ای قديمی در يزد كه حالا خيلی دلت برايش تنگ بود، برای تنهايی‌ات و برای مهمانانی كه خودت با رمز در زدن‌هايشان اجازه ورود می‌دادی به آن‌ها! و حالا كه از خانه پدری كوچيده‌ای، می‌خواهی ببخشی‌اش به دوستارانت و همه می‌دانيم چه سخاوتی پشت آن پنهان است.

حرف از كتاب‌هايت كه به‌ميان می‌رود لرزشی در پس صدايت حس می‌شود، آميزه‌ای از غم و شادی كه در گذرسال‌ها درهم غنوده‌ و با هم آميخته‌اند؛ اشك و لبخندی كه روان می‌كنی با كلماتت و كتاب‌هايت را كه يك‌به‌يك به دستمان می‌سپاری از هركدام از قصه‌هايت قصه‌ای داری.

از ميان انبوه آن‌ها روی يكی دست می‌گذاری كه به قول خودت آن‌ را از همه دوست‌تر می‌داری؛ كتاب «داستان‌های ساده»؛ كتاب كوچكی با جلدی آبی كه انگار نام تو را با خود يدك می‌كشد، تو را با همه سادگی‌هايت!

تيله شيشه‌ای و رنگی دل صاف و ساده‌ات اگرچه به دست اهالی روزگار سركش شكسته است، اما كودك بی‌غل‌وغش درونت با ما حرف می‌زند، درد دل می‌كند، كج‌خلقی می‌كند، مهربانی می‌كند و دست آخر با ما همراه می‌شود و غبار اندوه را لحظه‌ای به فراموشی زمان می‌سپارد و با ما عكس يادگاری می‌اندازد! پيرمرد هم آنقدر نازنين؟!

بنويس قصه‌گوی هميشه و هنوز! بنويس كه كودكان ما منتظرند و شب‌های دراز در راه است، قصه در كودكی فقط با قصه‌های تو معنا می‌گرفت و سرزمين خيال‌ها با واژه‌های تو رنگ می‌شد؛ حالا هم سرزمين‌های بكر و دست‌نخورده ذهن كودكان امروز بذر كلمات و قطرات باران زلال قلمت را بهانه‌گيری می‌كند.
بنويس تا بچه‌های خوب فردا هم بخوانند! 

 راضيه ايمانی خوشخو 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:40  توسط فرهاد صفریان ©   |  43 روح تكانی

كاريكاتور از وبلاگ كاريكاتوريست مجازي:سالار

 

هر واژه

 

گلوله اي

هر بيت خشابي

و هر شعر موشكي

 كه خانهء تو را نشانه رفته است،

عاليجناب مستتر در لاي لالايي!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:24  توسط فرهاد صفریان ©   |  28 روح تكانی

White Flag

آهنگهايي كه براتون مي ذارم از دايدو (Dido) است؛ خواننده اي كه پدرش فرانسوي و مادرش ايرلندي است و تازگيها سومين آلبوم رسمي او به نام  Safe Trip Home، بعد از آلبوم هاي فرشته نیستم (No Angle) پرفروشترین آلبوم سال 2001 و آلبوم  زندگی برای کرایه (Life for Rent) منتشر شده است.
آلبوم آخر او بسيار متاثر از مرگ پدر ش بوده و فضاي عاطفي تلخي را براي شنوندگان بوجود آورده كه اوج آن را در آهنگ هاي Grafton Street و Look No Further  مي توان شنيد.دايدو اگرچه به نظر خوانندهء كم كاري است اما آهنگ هاي او با مضامين ساده ، انساني و معصومانه اي كه دارند به اندازه كافي  براي او محبوبيت به بار آورده اند.از محبوبترين كارهاي او مي توان به پرچم سفيد ،متشكرم،هفت ثانيه و… اشاره كرد

White Flag 

Honestly OK    

Thank You  

اين آهنگ ها را با كيفيت خيلي بهتر هم مي توانيد از اينجا بگيريد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:22  توسط فرهاد صفریان ©   |  41 روح تكانی

و گامهای تو…

 

 

چقدر آواره بی‌قرار و دربه‌درند
دوچشمهات که از سرنوشت بی‌خبرند

دو دستهات؛ پناهندگانِ در غربت
چه بیقرار چه تنها چقدر منتظرند…

و گامهای تو آوارگانِ تبعیدند
به جستجوی وطن تا همیشه در سفرند

نگاههات به قدر غروب دلگیرند
ـ غروب‌های زیادی که بی‌تو میگذرند…

دو گونه‌هات دو ماهند آذر و آبان
دوباره آمده‌اند از بهار دل ببرند

لبان شعرت جغرافیای تردیدند
و بوسه‌های تو سردند، سرد و بی‌اثرند

سپیدهات سیاهند، شعرهات سیاه
نوشته‌های تو از آتشند شعله‌ورند!

زبان مادری‌ات چند تُرک مایوسند؟
و از برادری‌ات چند کُرد در خطرند؟

وَ طن بدونِ تو زندانِ خوابهای من‌است
و مردمانش آزرده، تلخ و خیره‌سَرند

بگو کدام شب از پلکهات ریخت سحر؟
که از پدر شُدَنَت چند نسل خون‌جگرند؟

غروب می‌ریزد تلخ توی فنجانت
که زارعان تو در دشتهای نی‌شکرند!

همیشه کارگران عاشق دو چشم تواند
هنوز کارگران از همیشه بیشترند.

وحيد طلعت

هنوز اول عشق است!

 

اول اينكه معمولاً اساتيد و بزرگان،آثار شاگردان و نوانديشان را معرفي مي كنند؛جناب استاد،دكتر محمدرضا تركي يكي از بزرگان عرصه‌ی شعر و نقد ادبي است كه به حق پا بر جاپاي بزرگان اين عرصه گذاشته است و از نسلي است كه من و دوستان هم دوره‌ی من از شاگردان غير مستقيم اين نسل محسوب مي‌شويم وبه اين شاگردي افتخار هم مي‌كنيم.
دوم اينكه آقاي تركي از معدود اساتيدي است كه به وبلاگ و وبلاگ نويسي با همه كاركردش اعتقاد دارد و در عرصه‌ی مجازي هم دست بسياري را گرفته و مشق من و امسال من را غلط گيري مي‌كند و بودن ايشان غنيمتي براي همه شاعران و نويسندگان جوان است.هنوز اول عشق است: روح تكاني
“هنوز اول عشق است” گزيده اشعار دكتر محمدرضا تركي است كه از سوي نشر تكا در 3000 نسخه چاپ شده است . اين مجموعه با 36 غزل، 20 شعر نو و سپيد، 6 شعر در قالب مثنوي و ديگر قالب‌ها، 14 طنز و 22 رباعي و دوبيتي همراه است و گزيده نابي  از فعايت او در دهه هاي اخير است.
من به شخصه از سالها پيش ، غزلهاي استاد را دنبال مي كردم و چند غزل هم از ايشان ورد زبانم بود مثل؛ خانه به دوش فنا در شب طوفانيم يا تو از عشيرهء اشكي من از قبيلهء آهم يا در برگ ريز درد لگدكوب مي شوي و..
شعرهاي اين مجموعه هر مخاطبي را سر ذوق مي آورد و نمونه خوبي از زبان معيارفارسي معاصر محسوب مي شود كه اين ويژگي،در آثار بسياري از شاعران معاصر واقعاً گم است.در مقدمه كتاب مي خوانيم كه روزگار را هيچ زباني به شفافيت شعر ترجمان نبوده است؛اين جمله آيينهء تمام نماي شعر دكتر تركي است و روي آوردن به قالب هاي مختلف هم شايد به همين منظور بوده است؛ نگاه او به شعر نگاهي اجتماعي و كاملاً شاعرانه با همه ظرافت هاي شعر است كه زيبايي و غافلگيري را توامان با خود دارد:


شعر گاه آخرين بهانه مي‌شود
براي زيستن
همدمي براي لحظهء گريستن
شعر گاه سنگري است
گاه خنجري
شعر نيز روسياه يا سپيد مي‌شود
شعر هم شهيد مي شود!
در پايان ضمن ارائه چند شعر از اين مجموعه ،خواندن آن را به همه عزيزان توصيه مي كنم .

رقص مرگ

لابه لای خاطرات و عکسهای رنگ باخته
در کنار ساعتی که زنگ مرگ را نواخته،

آن طرف…میان قاب عکس مانده در غبارها
چهره ای ست کودکانه با تبسمی گداخته

کودکی که سهم او همیشه از قمار سرنوشت
طعم باختهای برده بود و بردهای باخته

 کودکی شبیه من ، شبیه تو ، شبیه هیچ کس
مثل نقشهای مبهمی که ابر و باد ساخته…

 زندگی برای ما همیشه صعب بود و سهمگین
مثل رقص مرگ در میان تیغهای آخته

 گاه دل سپرده ایم ، صادقانه ، مثل مرغ عشق
گاه دل بریده ایم ، بی بهانه ، مثل فاخته

کاش آشنا نمی شدیم … یا جدا نمی شدیم
کاش می شناختیمت آی… حس ناشناخته! 

قصه ما

ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشقهای پیش پا افتاده نیست

عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست

با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !

در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست 

گامهایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست

بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست

عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست

با تو باید تا افقهای رهاتر پر کشید
آه ، بال من برای پرزدن آماده نیست…. 

هنوز اول عشق است

موجهای پرشکوه

مثل کوه…

با وجود اضطرابها

در کنار آبی عمبق عشق

ایستاده ایم

ما هنوز

 دل به آبها

به التهابها نداده ایم…

یا به عمق می رسیم و

 بی نشانه ها

یا ستاره می شویم

در کف کرانه ها… 

صبر کن

هنوز اول حکایت است

قصهّ من و تو

نقطهّ شروع بی نهایت است…

زن و عطر و نماز
نقد دکتر سیامک بهرام پرور بر این شعر را می توانیددر وبلاگ او یعنی شاعرانه ها بخوانید.

بر بستری که عطر نفسهای تو را دارد

آسوده به خواب می روم

حتی وقتی شمشیرهای آخته

بر من تاخته باشند…

از بی راهه حرکت کن

راهها

گاه به مقصد نمی رسند

واحه در واحه بگذر

از دشتهایی که مثل من تشنه اند

اگر خدا بخواهد

تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود

و تو را

از چشمان آلوده نگاه می دارد

اما آن کبوتر تنها

که بر آستان غار آشیانه بسته

بی گمان دل من است

که برای تو پرپر می زند!

مهار شتر را رها کن

بگذار او تصمیم بگیرد

که بوی گلهای صحرا و رایحهّ عشق را

خوب می شناسد،

هر جا فرود آمد

خانه عشقمان را می سازیم!

حیران ِ سمت و سوی قبله چرایی؟!

نگاه کن نسیم عشق از کدام سمت می وزد؟!

مرا که از تب آسمان می لرزم

در آغوش بگیر

“با من سخن بگو…”

گاه از جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان

تنها می توان به نماز و عطر تن تو پناه برد!

در نوازشهای تو

رازی است

که نرما و گرمای دست مادری گم شده را

به یاد یتیم صحرا می آورد! 

تمام آیه های من

سورهّ نساء است

اما احسن القصص

نگاه عاشق توست!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:22  توسط فرهاد صفریان ©   |  38 روح تكانی

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »